Hoghooghe-Heivanat Logo
quote14
  • حقوق حیوانات
  • گیاه‌‌خواری
  • آزمایش روی حیوانات
  • پوشاک و حقوق حیوانات
  • سرگرمی
  • حیوانات کار
  • موضوعات متفرقه
  • درباره و ارتباط
  • دل‌نوشته‌ها
توضیحات
نوشته شده توسط: تالین ساهاکیان
📅 منتشر شده در 28 مهر 1395

سوارکاری و حقوق حیوانات

Horses Racing

کمتر حیوانی می‌تواند مانند اسب علاقه و رویای انسان‌ها را همزمان بیدار کند. کودکان در لیست آرزوهای خود معمولاً اسب را جا نمی‌اندازند و شاهزادهٔ خیالی دختران همیشه سوار بر اسب می‌آید و تصویر اسبی که آزادانه می‌دود و یالش را به دست باد سپرده است، در ذهن همهٔ ما زیبایی و آزادی را مجسم می‌کند.  ولی آیا این ترکیب عشق و احترام رویاگونه در زندگی واقعی این حیوان خارق‌العاده  تاثیر مثبتی داشته است؟

بیشتر ما به دیدن تصاویر سوارکاران بر پشت اسب‌های پرسرعت در تلویزیون عادت کرده‌ایم و فکر می‌کنیم این چیزی است که باید باشد. این، هدف خلقت اسب بوده است! ولی آیا می‌دانیم این حیوانات چه هزینهٔ گزافی برای سرگرمی و به اصطلاح «ورزش» انسان‌ها پرداخت می‌کنند؟ آیا می‌دانیم برای آموزش این حیوانات از چه روش‌های غیر انسانی استفاده می‌شود؟ آیا می‌دانیم که بیشتر این اسب‌های تندپا به محض آنکه آسیب می‌بینند، بیمار یا کند می‌شوند از کشتارگاه‌ها سر در می‌آورند؟

اسب‌ در طبیعت

اسب‌ها موجودات گله‌ای هستند. در طبیعت آنها در گله‌های بزرگ زندگی می‌کنند و همیشه با گله به این طرف و آن طرف می‌روند. آنها می توانند تا ۳۰ سال عمر کنند.

wild horses

 

تاریخچهٔ رابطهٔ انسان با اسب

از نقاشی‌های آدم‌های غارنشین که در مرکز فرانسه یافت ‌شده‌اند چنین بر می‌آید که بشر از زمان‌های بسیار دور شیفتهٔ اسب‌ها بوده است، اگر چه ساختار فیزیکی اسب‌های آن زمان کمی با اسب‌های کنونی متفاوت بوده است.

۱۲۰۰۰ سال پیش نسل اسب‌ها در آمریکای شمالی از بین رفت. تا قبل از آن، اسب‌ها اهلی نشده بودند و انسان‌های عصر سنگی فقط به عنوان منبع غذایی از آنها استفاده می‌کردند.

رام کردن اسب‌ها از هزاران سال پیش در آسیا رایج بوده است و هر امپراطوری آسیایی نژادهای خاص خودش را پرورش می‌داده است. برای حاکمان آسیایی اسب نماد قدرت و ثروت بوده است.

در قرن ۱۵ و ۱۶ میلادی با باز شدن پای فاتحان اسپانیایی به آمریکا، اسب بار دیگر به زادگاه خودش بازگشت. سرخ‌پوست‌ها که تا آن زمان اسب را نمی‌شناختند و سگ‌ها تنها حیوانات اهلی‌شان بود، شیفتهٔ این حیوان شدند و خیلی سریع توانستند آنها را رام کنند و از قوم پیاده به قوم سواره  تبدیل شوند. راز موقیت سرخ‌پوست‌ها در رابطه با اسب‌ها، نوع برخورد آنها با این حیوانات بود. آنها به اسب‌ها احترام می‌گذاشتند، نسبت به آنها احساس ژرفی داشتند و آنها را اعضای خانوادهٔ خود می‌دانستند.

سوارکاری به عنوان ورزش از کجا ریشه می‌گیرد؟

leonardo horse

در قرون وسطی اسب‌ها به اسب‌های جنگی تبدیل شدند. آنها نه تنها سربازان را به میدان جنگ حمل می‌کردند بلکه با تکنیک‌های آموزش داده شده مانند پریدن و جفت زدن یا ایستادن، در میدان‌های جنگ نقش سلاح را هم بازی می‌کردند. در قرون وسطی آموزش این درساژ (خرامش) مخصوص اسب‌های پادشاهان و شوالیه‌ها بود. در دورهٔ رنسانس، اسب‌ها در همهٔ اقشار جامعه محبوبیت پیدا کردند و الهام‌بخش بسیاری از هنرمندان مانند میکل آنژلو و لئوناردو داوینچی شدند. ردّ پای این شیفتگی را می‌توان در کارهای هنری بسیاری از هنرمندان آن زمان دید.

ورزش سوارکاری امروزی از این شیفتگی و حس عمیق، فرسنگ‌ها فاصله دارد. در دنیای امروز اسب‌ها هم مانند سایر حیوانات پرورشی استفاده‌ای دارند و هر گاه دیگر به درد آن استفاده نخورند، نتوانند به اندازهٔ کافی تند بدوند یا زخمی یا بیمار یا پیر شوند کشته می‌شوند یا در جایی رها می‌شوند تا بمیرند یا به کشتارگاهی در خارج از کشور فرستاده می‌شوند (در برخی از کشورهای پیشرفته، سلاخی اسب‌ها غیر قانونی است) تا با پول فروش آن، قسمتی از هزینه‌های آتی این ورزش پرهزینه برآورده شود. در ورزش سوارکاری، اسب، «وسیلهٔ ورزش» به حساب می‌آید و فقط تا وقتی ارزش دارد که «کار می‌کند». در این ورزش، معمولاً از رابطهٔ عاطفی نزدیکی که انسان با حیوانات خانگی مانند سگ و گربه دارد خبری نیست. بیشتر مردم اغلب اسب‌هایی را می‌بینند که به سرعت باد در میدان اسب‌دوانی می‌دوند یا از موانع می‌پرند و این برایشان بسیار طبیعی به نظر می‌رسد و هیچ گاه فکر نمی‌کنند این اسب به چه قیمتی و چگونه آموزش دیده است. وضعیت آراستهٔ ظاهری اسب‌ها این حس را به آنها می‌دهد که حال اسب‌ها خوب است و به آنها خوش می‌گذرد. وقتی در میدان سوارکاری حادثه‌ای رخ می‌دهد، همه روی وضعیت سوارکار تمرکز می‌کنند و فکر نمی‌کنند بر سر اسب چه آمده است یا بعد از آن چه بلایی بر سر او می‌آید. بینندگان یک مسابقهٔ سوارکاری معمولاُ نمی‌دانند آذرخش سفید پنج ساله که تا دیروز قهرمان جهانی بود چند روز پس از آنکه پایش در فلان مسابقه می‌شکند از یک کشتارگاه اسب در یک کشور خارجی سر در می‌آورد!

 

نگاهی به برخی از وسایل و روش‌های خشونت‌آمیز و غیر انسانی برای آموزش یا استفاده از اسب‌ها

استفاده از شلاق

استفاده از شلاق، رایج‌ترین فرم آزار و ایجاد درد در اسب‌هاست هم به صورت مستقیم و هم از آن جهت که اسب را وادار می‌کند بیش از توان و قابلیت خود فعالیت کند.

whip1

استفاده از مهمیز

مهمیزوسیله‌ای فلزی است که در انتهای هر دو چکمهٔسوارکار بسته می‌شود و برای کنترل و تربیت اسب مورد استفاده قرار می‌گیرد. اگر چه در مسابقات استفاده از مهمیزهایی که باعث درد در پهلوهای اسب می‌شوند ممنوع است چه کسی کنترل می‌کند که زمان آموزش حیوانات از چه نوع مهمیزی استفاده می‌شود؟

spur2

 

استفاده از دهنه‌های kandarekandare

دهنه یا لگام یکی از سه قسمت افسار و قطعه‌ای از جنس آهن (یا مواد مصنوعی) است که در دهان اسب یا چهارپایان دیگر قرار می‌گیرد. دهنه به بند افسار وصل است که به سر و گردن حیوان بسته می‌شود و بند افسار به سر افسار وصل است که توسط سوارکار در دست می‌گیرد. این فیلم نشان می‌دهد که یک دهنه از نوع Kandare در حرکات تند یک مسابقه چگونه باعث درد و رنج برای اسب می‌شود.

 

 

استفاده از Rollkur

rollkur

Rollkur تسمه‌ایست که به گردن اسب می‌بندند تا سر اسب را به مدت طولانی پایین نگه ‌دارند. از این روش، برای مطیع کردن اسب‌های سرکش و مجبور کردن آنها به انجام هر کاری استفاده می‌کنند. استفاده از rollkur، سبب درد انقباضی شدید در اسب‌ها می‌شود،  تنفس را سخت می‌کند، زبان آنها را در نتیجهٔ کمبود اکسیژن کبود می‌کند و باعث خونریزی‌های داخلی و گیجی در اسب‌ها می‌شود. استفاده از این روش در درازمدت می تواند باعث به هم فشرده شدن ستون فقرات گردن، له شدن عصب‌ها، آرتروز گردن و آسیب‌ همیشگی به حنجره شود. اگر چه با تازگی استفاده از rollkur در مسابقات حرفه‌ای ممنوع شده است، هنوز هم استفاده از این روش غیر انسانی هنگام آموزش اسب‌ها و همچنین در ورزش غیر حرفه‌ای متداول است. این فیلم و این فیلم استفاده از rollkur و تاثیرات منفی آن برسلامتی اسب‌ها را نشان می‌دهند.

 

استفاده از چشم‌بند

horse blinker

اسب‌ها حیواناتی هستند که از خطر فرار می‌کنند. تمام حواس آنها طوری تعبیه شده است که قادر به دیدن و ارزیابی میدان بسیار وسیعی در جلوی روی خود باشند. استفاده از چشم‌بند، سبب آزار روحی این حیوانات می‌شود.

استفاده از روش soring یا ایجاد درد

soring

در این روش، به پاهای جلوی اسب کفش‌هایی می‌پوشانند که آغشته به مواد شیمایی دردآور  هستند یا شامل قطعاتی هستند که بر پای آنها فشار مکانیکی می‌آورد یا حتی گاهی روش مواد شیمیایی را با روش درد مکانیکی ترکیب می‌کنند. استفاده از روش  soring سبب می شود گذاشتن پا بر روی زمین برای اسب بسیار دردناک شود و  او برای فرار از درد گام‌های بلندتری بر دارد. اگر چه استفاده از این روش قانوناً ممنوع است، هنوز برخی از مربیان اسب به صورت مخفیانه از این روش استفاده می‌کنند. این فیلم دردناک که با دوربین مخفی گرفته شده است، استفاده از روش soring را نشان می‌دهد.

soring3

soring4

soring5

همچنین، در این فیلم دردناک صحنه‌هایی از روش‌های مختلف آزار اسب‌ها به منظور آموزش یا کشیدن کار و همچنین، کشتن اسب‌های بیمار را می‌بینید (فیلم بسیار خشن است).

 

رشته‌های سوارکاری مختلف و حقوق حیوانات

در این قسمت به چند رشتهٔ سوارکاری و رنجی که اسب‌ها در این رشته‌های ورزشی متحمل می‌شوند اشاره می‌کنیم:

مسابقات دوی سرعت

دست‌اندرکاران مسابقات دو یک شعار دارند: «تا جای ممکن جوان‌ترو تندتر»! پرورش دهندگان تلاش می‌کنند مرتب سن اسب‌های مسابقه را پایین‌تر بیاورند. در حال حاضر مربیان، آموزش اسب‌ها را در دو سالگی شروع می‌کنند، در حالی که استخوان‌ها و مفصل‌های اسب‌ها هنوز به اندازهٔ کافی رشد نکرده‌اند. این سبب می‌شود آنها مرتب دچار سوانح و آسیب‌های جدی مانند شکستگی‌ پا شوند و سپس کشته شوند یا در حین تمرین یا مسابقات از شدت خستگی و ضعف از حال بروند. فقط در ایالات متحده هر هفته حدود ۲۴ اسب در میدان‌های مسابقه (آماتور یا حرفه‌ای) می‌میرند.

درساژ یا خرامش (dressur)

dressur

هدف درساژ آن است که اسب را تا بالاترین کارکرد ممکن آموزش دهند، او را بسیار مطیع کنند، او را مجبور کنند حرکات پیچیده و نامعمول مانند چرخش به دور خود را انجام دهد. آموزش اسب برای انجام این حرکات بدون خشونت و درد ناممکن است. سوارکار باید اسب را کاملاً فرمانبردار خود کند. برای این کار از روش‌هایی مانند استفاده از دهنه‌های تیز (kandare) و همچنین، rollkur استفاده می‌شود.

پرش  از مانع

در طبیعت اسب‌ها می‌توانند از روی موانع بلند بپرند ولی معمولاً فقط وقتی این کار را انجام می‌دهند که در حال فرار برای حفظ جان یا در موقعیت اضطراری هستند. البته اسب‌های زیادی هم هستند که استعداد زیادی برای پرش از موانع دارند و حتی از این کار لذت می‌برند ولی این نوع پرش‌ها با پرش‌هایی که در مسابقات امروزی از آنها انتظار می‌رود وجه اشتراکی زیادی ندارند. در مسابقات، اسب‌های فوق‌العاده جوان که استخوان‌بندی آنها هنوز به رشد کافی نرسیده است باید از روی موانعی بپرند که در فواصل بسیار کوتاهی از هم قرار دارند. این پرش‌های پی در پی و کم‌فاصله می‌توانند به مفصل‌ها و تاندون‌های آنها آسیب جدی برسانند.

Peter Höffken،  کارشناس اسب و فعال حقوق حیوانات در این باره می‌گوید: «آزار حیوانات برای مسابقات سوارکاری موضوعی نیست که بر کسی پوشیده باشد. تمام دست‌اندرکاران مسابقات  یا در آن شریک هستند یا از آن اطلاع دارند و در برابر آن سکوت می‌کنند».

ماراتون (ادغام چند رشته)

horse riding marathon

در این رشتهٔ سوارکاری که به نام رشتهٔ نظامی هم مشهور است قسمت‌هایی از درساژ (خرامش) و پرش با دوی صحرایی  که در آن موانع و گودال‌های طبیعی و مصنوعی تعبیه شده‌اند ادغام می‌شود. این موانع و گودال‌ها اغلب سبب سوانح جدی برای اسب‌ها می‌شوند و اسب‌هایی که دچار سانحه شده‌اند، پس از مسابقه باید به مرگ آسان کشته شوند. علاوه بر مشکلات تعبیه شده در مسیر که بسیار بالاتر از آن است که یک اسب بدون زحمت و درد آن را بپیماید، مسیر باید در مدت زمان محدودی پیموده شود در غیر این صورت به سوارکار امتیاز منفی تعلق می‌گیرد. در این مسابقات سوارکاران و اسب‌ها هر دو در خطر هستند.

آیا هر نوع سوارکاری زیر پا گذاشتن حقوق حیوانات است؟

wild horses2

در دنیای ایده‌آل و طبیعی، همهٔ اسب‌ها باید آزاد می‌بودند و در طبیعت و گله‌های خود زندگی می‌کردند ولی دخالت بشر و رام کردن این حیوانات، مانند اهلی کردن هر حیوان پرورشی دیگر، جایی برای یک دنیای ایده‌آل برای این حیوانات فوق‌العاده زیبا و شگفت‌انگیز باقی نگذاشته است. حال باید دید با توجه به شرایط موجود چگونه می‌توان به این حیوانات رام شده، یک زندگی در خور زندگی کردن داد.

همهٔ اسب‌ها از نظر ساختار فیزیکی برای سوارکاری مناسب نیستند، حتی ممکن است اسبی برای سوارکاری مناسب باشد ولی شخصیت‌اش طوری باشد که از این کار رنج بکشد. از طرف دیگر، اسب‌های دیگری هستند که ایستادن تمام روز وسط یک چراگاه برایشان خسته کننده است  و هنگام دویدن از بودن یک دوست بر پشتشان ناراحت نمی‌شوند. بنابراین، یک فرمول کلی برای همهٔ اسب‌ها وجود  ندارد ولی آنچه مسلم است آموزش‌هایی که امروزه برای مسابقات اسب‌دوانی به اسب‌ها داده می‌شوند برای همهٔ اسب‌ها دردناک و شکنجه‌آمیز هستند. اگر به اسب‌ها علاقه دارید و می‌خواهید سرپرستی اسبی را بر عهده بگیرید به این نکات توجه کنید:

۱- قبل از خرید یا قبول سرپرستی اسب باید مدت طولانی در مورد نگهداری از اسب‌ها (و در صورتی که می‌خواهید سوارکاری کنید، در مورد سوارکاری) آموزش دیده باشید.

۲- اسب‌ها موجودات گله‌ای هستند. اگر دوست دارید اسب داشته باشید باید چند اسب داشته باشید. نگهداری از یک اسب تنها، با نیازهای روحی و اجتماعی یک اسب سازگاری ندارد. اسب‌ها را باید طوری نگهداری کنید که هر روز چند ساعت در چراگاه و در کنار هم‌نوعان خود باشند.

۳- وقتی اسبی را می‌خرید مسئولیت سنگینی بر عهده می‌گیرید. نگهداری و رسیدگی به اسب‌ها یک کار تمام وقت و سنگین است، اسب‌ها نیاز به فضای آزاد خیلی بزرگ دارند و نگهداری از آنها هزینهٔ مالی زیادی دارد. اسب‌ها برای همهٔ عمر هستند نه فقط تا وقتی حوصله یا پول یا علاقه دارید یا تا وقتی اسب، جوان یا سالم است یا خوب می‌دود. باید قبل از قبول سرپرستی یک اسب خودتان را برای همهٔ روزها و شرایط خوب و بد آماده کنید. شما دارید یک دوست را به خانهٔ خود می‌آورید نه یک وسیلهٔ سرگرمی یا ورزشی.

۴- حتی اگر از سوارکاری لذت می‌برید و اسب‌های شما هم از دویدن لذت می‌برند هرگز آنها را در مسابقات سوارکاری شرکت ندهید و به آنها بیش از حد توانشان فشار نیاورید. ملاک، باید لذّت و خواست هر دو طرف باشد نه فقط خواست شما. هرگز از وسایلی که باعث درد اسب‌ها می‌شوند (rollkur، دهنه‌های دردناک، شلاق و غیره) و روش‌های تنبیهی استفاده نکنید. به این نکته هم دقت کنید که اسب‌ها بسیار درون‌گرا هستند و درد و رنج خود را بروز نمی‌دهند.

۵- اگر به اندازهٔ کافی در مورد مسایلی مانند انتخاب زین تجربه ندارید در هنگام انتخاب زین از یک کارشناس کارآزموده کمک بگیرید و به فواصل زمانی منظم اجازه بدهید یک کارشناس دوباره زین را کنترل کند. استفاده از زین نادرست، آزادی حرکت را از اسب می‌گیرد و باعث می‌شود وزن سوارکار به صورت یکنواخت روی ستون فقرات اسب تقسیم نشود و باعث بروز مشکلات فراوان برای اسب شود. سوارکاری دائمی بدون زین به علت عدم فشار یکنواخت روی ستون فقرات و گرفتن آزادی حرکت از اسب سفارش نمی‌شود.

توضیحات
نوشته شده توسط: تالین ساهاکیان
📅 منتشر شده در 28 مهر 1395

اشرف

ashraf14

دارم "اشرف" در دلم سخنی چند از قدیم
که بر زبان نرانده ام از سر بیم
گر سپاری گوش مبارک لحظه ای چند
بگشایم از این دل خاموش عقده ای چند
نامی خود را "اشرف" و مقصود زمین و زمان
دور پیشانی مبارکت گردند هفت آسمان
گویی وجود نازنینم بر سر دنیا تاج است
همه عالم برای یک کرشمه ام باج است
بوسه زنند فرشتگان بر دست و پایم
که همه کائنات بردۀ من و من آقایم
ظهر و شام چینی سفره ها مثال گورستان
هر جنازه کنی رنگ با رُب و زعفران
بس دل و قلوه تو به سیخِ هوس کشیده ای
بس جانهای نازک به حرص و آز دریده ای
چو صبح و شام سخن از مهرِ فرزند رانی
دانی به هر سال چند مادر به عزا نشانی؟
چو کنی امر تا بُرند سر یکی جگر گوشه
داری امید که شود نیکی تو را ره توشه؟
به ظهر آدینه خندان جناغها شکسته ای
حرمت خونها و جانها به آبها شسته ای
نیاری رحم تو بر مسکین بز و گوساله ای
خوری شیر او به حرص،گر چه شصت ساله ی
از پوست کودک و پیر، کیف و کفش سازی
کنی جنازه ها بر تن و به نقشش نازی
هزاران جان به کِبر و جهل تو سوخته اند
تا پیراهن رنگین ابریشمت دوخته اند
پوست از پیکر دردمندی به درد کنده اند
تا کلاه و یقۀ افراشته ات پرداخته اند
نیست کس را از جور و بیدادت امان
نه مرغ و گوسفند و ببر، نه آهوی دوان
نور و آزادی و شادی و جست و خیز
نگذاشتی باقی تو بر هیچ درشت و ریز
بس خانه های آباد تو ویران کرده ای بس
آتش سوزان به هر آشیان کرده ای
چو پرسد کس کاین همه ظلم و بیداد چیست
این همه زشتی و پلشتی میراث کیست،
به بند قبای نازکانه ات بسی بر خورد
که عیب تو نازنین گفتن چه کسی یارد؟
ببافی به هزار رنگ آسمان را به ریسمان
مبادا که شود چو روز، اصلِ رُخَت نمایان
گاه گویی که ضعیف کُشی، آیین دهر است
تا بوده، بوده همین رسمِ دنیا از روز اَلَست
گاه زنی دَم از کودکان مسکین و مردم نژند
که واجبتر باشند از مرغ و ماهی و گوسفند
چو پرسند اما چه تاجی گذاشتی آنها را بر سر
شود عیان که نداری جز خود هوایی در سر
چنین که چشم همه عالم از بیدادت تر است
اشرفی چنین دژم و سیه نامه نوبر است
مادر دهر در کار خود بسی وا مانده است
که چون تو ناخلف فرزندی چون زاده است؟
به روز ناتوانی و درد و عزا چو رنگ بازی
هزاران فریاد و مویه و گریه به فلک اندازی
آیی به سخن که نیازرده ام به عمرم موری
اشرفم شوخ طبعی یا که زبانم لال کوری؟
ندانی که نکویی و مهتری نه به حرف و دین است
نه به سخنوری و عرفان و آیین است؟
نه هوش و نه شعر و نه ساز و عود و سرود
نه نجوای شبانه، نه طاعت و نه سر به سجود
چو نیک نگری، نسازد از تو اشرف و یَلی
گر دگرآزاری و ویرانگر، تو خود انگلی
چو نداری رحم بر ضعیفان، پست باشی
ور خود مقصود و مراد هزار کس باشی
بترس از گردون، چون شعبده بازی کند
که به آه آتشین مظلومان تردستی کند
به داغت نشاند و چو خس به بادت دهد
به خاک گرمت نشاند و محکم یادت دهد
کندت با درد بی درمان و غم هم آغوش
بخندد بر چهره ات "یادم تو را فراموش"

 

 

توضیحات
نوشته شده توسط: تالین ساهاکیان
📅 منتشر شده در 28 مهر 1395

کرگدن

rhino zebra

کرگدن، گورخر کوچک را دید که در گل و لای فرو رفته و هر چه تلاش می‌کند نمی‌تواند خود را نجات دهد. او می‌دانست که گیر کردن در گل و لای چقدر رنج‌آور است و می‌دانست که گورخر کوچک، بدون کمک شانسی ندارد. می‌توانست فکر کند که او مسئول مشکلات دیگران آن هم مشکلات گورخرها نیست و خودش گرفتاریهای خودش را دارد و راهش را بکشد و برود ولی بی‌هیچ فکری جلو رفت و گورخر کوچک را از گل و لای بیرون کشید و روی زمین گذاشت. او چیزی نمی‌خواست، نه منّتی بر گورخر یا کس دیگری داشت، نه دنبال تحسین و تقدیر دیگران بود، نه پیرو دین و آیینی بود و نه خدایی داشت که به واسطۀ این کار نیک او را در آخرت با کرگدنهای خوش‌سیما و خوش‌پیکر محشور کند یا هفتاد نوع بلا را از او و خانواده‌اش دور کند یا به زندگی او برکت (علف و برگ) بیشتری ببخشد. او دنبال هورا و لایک و عزت و احترام هم نبود. وقتی می‌خواست به گورخر کوچک کمک کند فکر نکرد که او یک گورخر است و نه یک کرگدن، فکر نکرد آیا این یک گورخر آسیایی است یا آفریقایی. فکر نکرد که «آیا نسل گورخرها در حال انقراض است یا نه و آیا این گورخر ارزش کمک کردن را دارد؟»... او قادر نبود فلسفه‌بافی کند. فقط می‌دانست که گیر کردن در گل و لای خیلی رنج‌آور است (شاید خودش هم قبلاً این را تجربه کرده بود) و می‌دانست که می‌تواند به این رنج گورخر پایان دهد. پس این کار را انجام داد و با پاها و صورت گلی به راه خود ادامه داد. به همین سادگی بود کرگدن و فلسفۀ او...آخر او «فقط» یک کرگدن بود و تا «اشرف مخلوقات» خیلی فاصله داشت!!!

 

توضیحات
نوشته شده توسط: تالین ساهاکیان
📅 منتشر شده در 16 مهر 1395

سرپرست تریکسی

Boxer3

کسانی که سرپرستی سگی را بر عهده دارند و در کشورهایی زندگی می‌کنند که در آنها گردش روزانه با سگ نه ‌تنها مشکلی نیست بلکه وظیفه هم هست، خوب می‌دانند که داشتن یک سگ تا چه اندازه شبکهٔ اجتماعی یک نفر را گسترش می‌دهد مخصوصاً اگر کسی در محله‌ای زندگی کند که هر روز صدها نفر سگ‌هایشان را برای گرداندن به آنجا می‌آورند. البته ناگفته نماند که روابط در شبکهٔ اجتماعی «سرپرستان سگ» کمی با روابط در شبکه‌های اجتماعی دیگر متفاوت است. در این شبکه که گاهی واقعاً بزرگ هم هست ممکن است دو نفر سال‌ها همدیگر را بشناسند و حتی از خیلی از مسائل روزانهٔ همدیگر آگاه باشند ولی هنوز همدیگر را فقط با اسم سگ‌هایشان بشناسند و به این ترتیب، اسم یک نفر می‌شود «مامان تکیلا»، یکی دیگر «بابای بالو» و یکی دیگر «سرپرست تریکسی»...

وقتی به این منطقهٔ جنگلی، جایی که هر روز افراد زیادی برای گرداندن سگ‌های خود به آنجا می‌آیند نقل مکان کردم، خیلی زود با سگ‌ها و افراد زیادی آشنا شدم. «تریکسی» جزو اولین سگ‌هایی بود که در همان روزهای اول نظر مرا به خود جلب کرد. یک سگ باکسر بزرگ که نمی‌توانست درست راه برود و مشخص بود در ناحیهٔ لگن مشکلات جدی دارد. سرپرست تریکسی که یک مرد میانسال بود، برایم توضیح داد که او سرپرست دائمی سگ نیست بلکه به طور موقت از او نگهداری می‌کند. تریکسی، قربانی خشونت شده بود. پناهگاه فرانکفورت او را در وضعیت خیلی بد و در حالی که چند شکستگی در لگن و پاها داشت در اتوبان پیدا کرده بود. او را عمل کرده بودند و همهٔ استخوان‌هایش را پیچ و مهره کرده بودند ولی تا دو سال اجازه نداشت بالا و پایین بپرد یا حرکت تندی بکند. روش کار پناهگاه‌های آلمان به این صورت است که اگر حیوانی به مراقبت‌های ویژه نیاز داشته باشد، او را به یک سرپرست موقت واگذار می‌کنند (البته در صورتی که کسی داوطلب شود) ولی خود پناهگاه کارهای درمانی را انجام می‌دهد و همهٔ هزینه‌های غذا و دارو را تامین می‌کند. همیشه وقتی تریکسی را می‌دیدم دلم برای خودش و خیلی بیشتر از آن، برای سرپرستش می‌سوخت. تریکسی یک سگ قوی و جوان فعال و در عین حال بسیار بی ‌سر و صدا و بامحبت بود که با دیدن هر سگ دیگر به وجد می‌آمد و سعی می‌کرد بالا و پایین بپرد و شیطنت کند و این، کار سرپرستش را آسان نمی‌کرد. او مجبور بود تمام مدت با یک قلادهٔ کوتاه تریکسی را کنترل کند تا مبادا حرکت تندی بکند و تمام آن تلاش‌ها برای درمان شکستگی‌ها به هدر بروند. این مرد آنقدر متین و مودب بود که اگر می‌خواستم لیستی از مودب‌ترین افرادی که در زندگی‌ام دیده‌ام تهیه کنم، اسم او حتماً جزو سه نفر اول می‌آمد. علاوه بر این، آرامش و حوصلهٔ این مرد متواضع و مهربان هم چیزی ورای تصور من بود. خوب می‌دانستم که تریکسی در عین بدشانسی چه خوش‌شانسی بزرگی آورده است که او سرپرستی موقتش را قبول کرده است. قبل از آن و در مدتی که داوطلبانه در یکی از پناهگاه‌های آلمان کار می‌کردم، سگ‌های زیادی از نژاد تریکسی یا نژادهای نزدیک دیگر دیده بودم که در پناهگاه می‌پوسیدند ولی کسی سرپرستی آنها را قبول نمی‌کرد. حتی در برنامهٔ پیاده‌روی هفتگی که داوطلبان، سگ‌ها را برای گردش دو سه ساعته بیرون می‌بردند سگ‌های این نژادها شانس خیلی کمتری داشتند و کمتر کسی برای بیرون بردن آنها داوطلب می‌شد. این در حالی بود که این سگ‌ها با توجه به میل و اشتیاق شدید به فعالیت فیزیکی حتی بیشتر از نژادهای دیگر از بودن در پناهگاه رنج می‌کشیدند.

سال‌ها پیش و زمانی که «جنگ سگ‌ها» متداول و قانونی بود، گروهی از پرورش دهندگان سگ، اقدام به پرورش نژادهای قوی از سگ‌ها کردند. اگر چه خوشبختانه امروزه «جنگ سگ‌ها» در کشورهای پیشرفته ممنوع است و این سگ‌ها در صورتی که درست تربیت شوند و مورد خشونت و آزار قرار نگیرند، می‌توانند فوق‌العاده مهربان، عاقل و امن باشند، عموم مردم هنوز با دیدهٔ منفی به این نژادها نگاه می‌کنند و هنوز از لفظ «سگ‌های جنگی» در مورد آنها استفاده می‌کنند. این، به خودی خود بد است ولی قضیه به اینجا هم ختم نمی‌شود. مردم حتی این نژادها را به درستی نمی‌شناسند و اشتباهاً نژادهای دیگر و از جمله نژاد «باکسر» را جزو این دسته طبقه‌بندی می‌کنند اگر چه سگ‌های باکسر برای جنگ سگ‌ها پرورش داده نشده‌اند و هرگز در جنگ سگ‌ها از آنها استفاده نشده است. این سگ‌ها فوق‌العاده آرام هستند و آنقدر رابطهٔ خوبی با بچه‌ها دارند که معمولاً در خانواده‌ها نقش «پرستار بچه» را بازی می‌کنند ولی مشکل این است که برای بیشتر مردم، پیش‌داوری کردن بسیار آسان‌تر از تحقیق کردن است!

سال‌ها تریکسی و سرپرستش را می‌دیدم، گاهی چند روز پشت سر هم و گاهی دو سه هفته یک بار. از آنجا که بارنی، سگ ما، از سگ‌های نر خوشش نمی‌آید و سلیقهٔ خاص خودش را برای انتخاب هم‌بازی دارد و از طرف دیگر، علاقهٔ تریکسی به بازی کردن با بارنی به نفع استخوان‌های شکسته‌اش نبود، اوایل هر بار به یک احوال‌پرسی کوتاه با سرپرست تریکسی و یک مکالمهٔ کوتاه در مورد وضعیت تریکسی قناعت می‌کردم و سریع از کنار هم رد می‌شدیم. دو سال طول کشید تا وضعیت تریکسی ثابت شد و دیگر با حرکت‌های تند خطری استخوان‌هایش را تهدید نمی‌کرد. بارنی هم به تدریج به او عادت کرده بود و گاهی اگر در جنگل آنها را می‌دیدیم چند دقیقه با هم همراه می‌شدیم. بسیاری از سرپرستان دیگر، علاقهٔ زیادی به همراهی با این دو نشان نمی‌دادند و این دو دلیل داشت: نژاد تریکسی و از آن مهم‌تر، لباس‌های کهنه و ظاهر نه چندان آراستهٔ سرپرستش. با اینکه افراد زیادی و از جمله خودم سگ‌های خودشان را در جنگل بدون قلاده می‌گردانند، تریکسی همیشه به قلاده بود و این به خاطر آن نبود که او حرف‌گوش‌کن یا امن نبود بلکه بیشتر به دلیل پیش‌داوری مردم نسبت به نژاد او بود. در تمام این سال‌ها فقط یک بار تریکسی را بدون قلاده دیدم. در آن زمان پسرم دوماهه بود. در وسط جنگل و در فاصلهٔ نیم ساعته از خانهٔ ما یک زمین بسیار بزرگ بکر وجود دارد که آزاد گذاشتن سگ‌ها بدون قلاده در آن رسماً مجاز است. عصر یک روز سرد زمستانی از کنار این زمین رد می‌شدم. پسرم در کالسکه خواب بود و بارنی طبق معمول بدون قلاده راه خودش را می‌رفت. از دور چشمم به تریکسی و صاحبش در وسط این زمین افتاد. به نظر می‌رسید دو زن میانسال عصبانی به سرپرست تریکسی ناسزا می‌گویند. هدفون را از گوشم در آوردم و به زحمت کالسکه را در زمین ناهموار هل دادم تا به آنها رسیدم. سگ کوچک یکی از خانم‌های عصبانی که مشخص بود به هر جنبده‌ای پارس می‌کند با دیدن ما صدایش را بلندتر کرد. تریکسی برای خودش آزادانه می‌دوید و حال خودش را نمی‌فهمید. پرسیدم

-          «چی شده؟».

-          خانم عصبانی شماره یک: «ایشان فکر کردند اینجا می‌تونن سگشونو باز کنند.»

-          من: «مگه نمی‌شه؟».

-          خانم عصبانی شماره دو: «معلومه که نمی‌شه. این سگ؟! آدم اصلاً احساس امنیت نمی‌کنه.»

سرپرست تریکسی مرتب می‌گفت «چشم بذارین من الان می‌بندمش» و سعی می‌کرد تریکسی را قانع کند که به طرفش بیاید ولی تریکسی مست از آزادی برای خودش می‌دوید و در چاله‌های آب چلپ و چلوپ می‌کرد و حتی با سرپرستش شوخی می‌کرد و برایش جاخالی می‌داد. سگ کوچک خانم عصبانی هم به همه و از همه بیشتر به تریکسی واق می‌کرد. بارنی گیج و مبهوت آنجا ایستاده بود و با نگاهش به من می‌گفت «مجبوریم توی این همه سر و صدا بمونیم؟»

-          من: «من این سگو چند ساله که می‌شناسم. خیلی مهربونه و صدا هم ازش در نمی‌آد. سگ شما که بیشتر واق می‌کنه و عصبی‌تره».

-          خانم عصبانی شماره یک: «مسئله واق کردن نیست. این نژادها را نباید باز کرد. شما قیافهٔ سگ منو با این لندهور مقایسه می‌کنید؟ سگ من هر کاری هم بکنه کسی ازش نمی‌ترسه.»

-          من: «این که نمی‌شه. این مثل اینه که یه نفر به شما بگه اجازه ندارین سوار اتوبوس بشین چون قیافهٔ شما زشته!»

جملهٔ آخر من قرار بود یک مثال کلی باشد ولی خانم عصبانی شماره یک آن را کاملاً شخصی برداشت کرد. تازه بعد از آنکه سر داد و بیداد بیشتر را گذاشت و شروع به بددهنی کرد، متوجه شدم که از بدشانسی من (یا خودش) چهرهٔ زشتی دارد و مثال بدی زده‌ام ولی دیگر دیر شده بود. سرپرست تریکسی نمی‌دانست چرا خانم عصبانی حالا سر من داد و بیداد می‌کند و هنوز سعی می‌کرد هر دو خانم عصبانی را آرام کند «چشم. بذارین. من که گفتم الان می‌بندمش. ایشان که تقصیری نداشته من سگم را آزاد گذاشته‌ام!». دلم می‌خواست سرپرست تریکسی این دو زن بی‌منطق را نادیده بگیرد و اجازه بدهد تریکسی کمی از آزادی‌اش لذت ببرد ولی انگار جنگیدن در خون این آدم نبود. پسرم هم از صدای داد و بیداد خانم‌ها و واق‌های بنفش سگ فلفل خانم شماره یک در کالسکه بیدار شده بود و غر می‌زد و من دیگر حوصلهٔ سر و کله زدن با دو زن بی‌منطق و مخصوصاً یک زن بددهن را نداشتم. سرپرست تریکسی بالاخره موفق شد تریکسی را ببندد و همه راه افتادیم. از اینکه اجازه می‌داد همه به او زور بگویند عصبانی بودم. دلم می‌خواست بگویم: «ادب و متانت و صلح‌طلبی خوبه ولی آدم نباید اینقدر ماست باشه» ولی خوشبختانه معادلی برای این جمله در آلمانی وجود ندارد یا لااقل من بلد نیستم. در غیر این صورت، بعدها کلی شرمنده می‌شدم. بعد از اینکه چند بار بی‌وقفه از من معذرت خواست که در چنین وضعیتی قرار گرفته‌ام (چیزی که اصلاً تقصیر او نبود) گفت: «این اولین باری بود که تریکسی را باز کردم. فکر کردم کمی بدوه براش خوبه». گفتم «نباید بذارین کسی بهتون زور بگه. این حق تریکسیه که گاهی مثل سگ‌های دیگه آزادانه بدوه». با همان آرامش و ادب همیشگی گفت: «آخه من با چند نفر می‌تونم بجنگم؟» سوال خوبی بود و من جوابی برایش نداشتم.

بعد از آن چند وقت آنها را ندیدیم. حدود دو ماه بعد از ملاقات با خانم‌های عصبانی او را دوباره در جنگل دیدم. روی یک نیمکت نشسته بود و ماتش برده بود. تریکسی هم کنارش بود. پرسیدم آیا اتفاقی افتاده است. اول سعی کرد لبخندی بزند و به روی خودش نیاورد ولی بعد در حالی که برای پسرم در کالسکه دست تکان می‌داد گفت «راستش نه». مادرش ماه پیش فوت شده بود و هفتهٔ پیش هم کارش را از دست داده بود. او چکاره بود؟ مشخص بود که وضعیت مالی خوبی ندارد ولی هیچ وقت در مورد شغلش از او نپرسیده بودم. توضیح داد که نگهبان شب بوده ولی برادرش مریض است و حالا که مادرش فوت شده مجبور است خودش شب‌ها پیش برادرش بماند و برای همین هم دیگر نمی‌تواند شب‌ها کار کند. آن روز یک ساعت هم‌قدم شدیم و در مورد مرگ مادرش صحبت کردیم. او توضیح داد که یک خبر خوش هم هست: او حالا دیگر سرپرست دائمی تریکسی بود. می‌گفت چقدر خوش‌شانس هستند که تریکسی را دارند و و بعد از فوت مادرش او تنها چیزی است که به او و برادرش روحیه می‌دهد و اینکه چقدر داشتن سگ خوب است. بعد مکثی کرد و گفت:

«در مورد داشتن سگ فقط یه چیزه که منو اذیت می‌کنه».

من با تعجب: «چی؟»

او با مِن مِن: «البته شاید براتون خنده‌دار به نظر بیاد ولی من ۲۰ ساله که گیاه‌خوارم چون دوست ندارم حیوانی برای غذای من کشته بشه. خریدن غذای سگ همیشه برای من سخت بوده ولی تریکسی آلرژی غذایی هم داره و فقط غذاهای مخصوص می‌تونه بخوره. خیلی حس بدی دارم وقتی این غذاها را می‌خرم».

این بار ناراحت بودم که برای بعضی از جملات فارسی معادل آلمانی وجود ندارد. می‌خواستم بگویم «جانا سخن از دل می‌گویی». گفتم حسش را کاملاً می‌فهمم و در ضمن، من وگان هستم. طوری ذوق کرده بود که انگار گفته بودم برایش یک شغل پردرآمد دارم.

گفت: «چند بار برای وگان شدن خیز برداشتم ولی خب سخته. البته می‌دونم این بهانهٔ خوبی برای کشتار و بهره‌کشی  نیست. باید سعی بکنم.»

آن روز مفصل در مورد گیاه‌خواری صحبت کردیم یا بهتر است بگویم او از تجربه‌هایش در این مورد صحبت کرد. کاملاً مشخص بود که با همهٔ جنبه‌های حقوق حیوانات آشناست. برایم جالب بود که در مورد هر بحثی و از جمله حقوق حیوانات، آگاه بود و نظراتی داشت که کاملاً سنجیده بودند، بی‌هیچ عذر و بهانه و توجیهی که خودش را از مسئولیت‌هایش مبّرا کند. آه، این استدلال‌های متواضع و صادقانه را هرگز از بسیاری از آدم‌های جذاب، شیک، باسواد و خوش‌مشربی که هر روز در شغلم می‌بینم نمی‌شنوم!  این جهان‌بینی از طرف کسی در موقعیت اجتماعی او برای من بسیار جالب بود و این اولین باری نبود که او با استدلال‌ها و منطقش مرا متعجب می‌کرد.

از او پرسیدم آیا بیماری برادرش جدی است؟ گفت: «نه بیماری اونطوری نیست ولی همیشه یکی باید پیشش باشه مخصوصاً شب‌ها». متوجه منظورش نشدم ولی سوالی نکردم. حالا چکار می‌خواست بکند؟ برایم توضیح داد که خیلی وقت است دلش می‌خواهد به عنوان پرستار حیوانات در پناهگاه کار کند و همین حالا هم هفته‌ای دو روز به صورت داوطلبانه در همان پناهگاهی که تریکسی از آن می‌آید کار می‌کند و مدیرپناهگاه هم دلش می‌خواهد او را استخدام کند ولی متاسفانه فعلاً پناهگاه بودجه‌ای برای استخدام افراد بیشتر ندارد. برای همین هم رزومه‌اش را به چند فروشگاه و سوپرمارکت فرستاده است و امیدوار است که بتواند یک شغل پاره‌وقت موقت پیدا کند. دلم می‌خواست بپرسم چه تخصصی دارد. آیا هیچ وقت در حرفه‌ای آموزش ندیده است؟ ولی اگر واقعاً هیچ تخصصی نداشت، این سوال او را ناراحت می‌کرد برای همین هم این علامت سوال را برای خودم نگه داشتم.

دو هفته بعد از آن متوجه شدم برادرش چه نوع بیماری دارد. داشتم با بارنی به طرف دفتر پست منطقه‌مان می‌رفتم. به نزدیکی یک خانهٔ خیلی قدیمی با نرده‌های چوبی رسیده بودیم. چشمم به تریکسی افتاد که در حیاط ایستاده بود. او هم با دیدن ما به طرف نرده‌ها دوید. دستم را از بالای نرده‌ها به داخل حیاط بردم و او را نوازش کردم. او هم سر از پا نمی‌شناخت. در همان موقع مردی که می‌شد گفت نسخهٔ بلوند و جوان‌تر سرپرست تریکسی بود به طرف تریکسی آمد و به من گفت: «چقدر جالب. تریکسی شما را می‌شناسه؟» چند جمله رد و بدل کردیم. در کمتر از دو دقیقه می‌شد فهمید که او کمی مشکل دارد، احتمالاُ نوعی عقب‌افتادگی روانی خفیف مادرزادی. خداحافظی کردم و با بارنی راه افتادم. از پشت سرم داد زد:

«ببخشید شما فندک دارید؟»

من: «نه، سیگاری نیستم» و دوباره راه افتادم.

هنوز چند قدم دور نشده بودم که دوباره پشت سرم داد زد «ببخشید. ببخشید». به عقب برگشتم. از همانجا و در حالی که سرش را یک متر از نرده‌های کوتاه حیاط بیرون آورده بود داد زد «شما مجرید؟» دستم را بالا بردم و حلقه‌ام را به او نشان دادم. گفت: «حیف!». چقدر خوب که برادرم آنجا نبود. اگر آنجا بود می‌گفت «دیوانه چو دیوانه ببیند...».

بعد از آن تا چند ماه من و همسرم در هر فروشگاه یا سوپرمارکتی آگهی استخدام می‌دیدیم یادداشت می‌کردیم و هر موقع سرپرست تریکسی را در جنگل می‌دیدیم به او خبر می‌دادیم. چند بار هم برای مصاحبه رفت ولی هر بار جواب منفی بود. یکی از آخرین آگهی‌هایی که در مورد آن به او خبر دادیم مربوط به یک قنادی در مرکز خرید محلهٔ ما بود که نیاز به دو فروشندهٔ جدید داشت. او برای مصاحبه رفت و قرار بود تا دو روز دیگر به او جواب بدهند. باید اعتراف کنم وقتی چند روز بعد از کنار قنادی رد می‌شدم با دیدن دو فروشندهٔ جوان و ترگل جدید در آن ناراحت شدم. نه، حق با همسرم بود. سرپرست تریکسی شانسی برای استخدام به عنوان فروشنده نداشت. او حتی ظاهر آراسته‌ای نداشت ولی چه کسی می‌خواست به او بگوید که اگر می‌خواهد در چنین جایی استخدام شود بهتر است کمی به ظاهرش برسد؟ این کار از من بر نمی‌آمد.

دو سه هفته بعد از مصاحبهٔ قنادی چشمم به آگهی استخدام کارگر بر روی دیوار سوپرمارکت بزرگی که همیشه از آن خرید می‌کنیم افتاد و یک راست به طرف نگهبان ایرانی سوپرمارکت که آدم فوق‌العاده خوش‌مشربی بود و در بین کارکنان سوپرمارکت خیلی محبوب بود رفتم. از او پرسیدم آیا می‌تواند سفارش یک نفر را برای این شغل بکند؟

قبول کرد: «اسمش چیه؟».

من: «اسمشو بعداً بهتون می‌گم».

خیلی تعجب کرد!

خب من ۵ سال بود این مرد را می‌شناختم و به طور متوسط حداقل یکی دو بار در هفته با او حرف می‌زدم ولی اسمش برای من همچنان «سرپرست تریکسی» بود. روز بعد او را در جنگل دیدم و در مورد آگهی استخدام سوپرمارکت به او گفتم و بعد هم بی‌مقدمه اسمش را پرسیدم. چقدر عجیب است وقتی بعد از این همه وقت تازه اسم کسی را می‌پرسی. خودش را معرفی کرد «ماتیاس». من هم خودم را معرفی کردم.

من: «ماتیاسِ چی؟»

او در حالی که کمی تعجب کرده بود چرا نام فامیلش برای من جالب شده: «آهان ببخشید. ماتیاسِ فلان».

من: «باشه!».

همان روز سراغ آقای ایرانی سوپرمارکت رفتم و اسم را به او گفتم. چند روز بعد ماتیاس را در جنگل دیدم. روز قبل مصاحبه شده بود و می‌گفت مصاحبه خیلی خوب بوده. من هم خیلی خوشحال شدم. هفتهٔ بعد برای خرید به سوپرمارکت رفتم. آقای ایرانی همین که من را از دور دید دستی تکان داد. به طرفش رفتم و پرسیدم آیا نتیجه مشخص شده است؟

گفت: «خانمم اینو که برای همچین کاری استخدام نمی‌کنند!».

من: «چرا؟!»

او: «آخه با این مدرکش...».

من در حالی که داشتم از تعجب شاخ در می‌آوردم: «مگه جا به جا کردن بار توی سوپرمارکت هم مدرک می‌خواد؟!!!»

او: «ده خب من هم همینو می‌گم خانمم. آخه سوپرمارکت که برای جا به جا کردن بار یکی را با مدرک دکترا استخدام نمی‌کنه. حالا دانشجو و اینها یه چیز دیگه است. بهش بگین هر جا می‌ره همون دیپلمشو بده و به روی خودش نیاره که دکترا داره».

من: «مطمئنید در مورد همین شخصی حرف می‌زنید که من سفارش کردم؟»

او: «بله خانمم، ماتیاسِ فلان. همین که یه دونه از این سگ‌ها داره، سگ جنگی می‌گن. چی می‌گن؟  خیلی دیدمش اینجاها. همیشه با همین سگشه. همین اطراف زندگی می‌کنه».

خب، دیگر چیزی برای گفتن نداشتم. به گوگل، متوسل شدم. نه، اشتباهی در کار نبود. ماتیاس، دکترای فلسفه داشت!

چند روز بعد او را دوباره دیدم و در بارهٔ رشته‌اش از او سوال کردم. گفت: «بله. فلسفه جزو رشته‌هاییه که آدم برای دل خودش می‌خونه. متاسفانه شغل زیادی براش نیست». خودش هم متوجه شده بود که شاید همین دکترا کارش را خراب می‌کند و مانع از آن می‌شود که کسی به او کار کارگری بدهد ولی از این می‌ترسید که حذف قسمتی از زندگی‌ از رزومه‌اش یک نوع عدم صداقت باشد.

او تا مدت‌ها شغل ثابتی پیدا نکرد و فقط کارهای یکی دو روزه مثل باغبانی به سراغش می‌آمد. دلم می‌خواست حداقل در تامین هزینه‌های تریکسی به او کمک کنم چون حالا دیگر خودش این هزینه‌ها را پرداخت می‌کرد ولی می‌ترسیدم اگر پیشنهادی بدهم ناراحت بشود. یک بار دل را به دریا زدم و به او گفتم می‌خواهم در کمک به تریکسی نقشی داشته باشم و هزینه‌های چند ماه او را بپردازم. ناراحت نشد. برعکس، خیلی هم خوشحال شد ولی گفت پول را بر می‌گرداند، احتمالاً نه به زودی ولی هر وقت کار ثابتی پیدا کرد. قبول کردم و همان روز مبلغی به او پرداخت کردم. تا یک سال و نیم بعد او هنوز شغل ثابتی پیدا نکرده بود. چند بار هم او را با برادرش دیدم. یک بار هم ده دقیقه با او، برادرش و تریکسی هم‌قدم شدیم. برادرش به او گفت «این خانم سیگار نمی‌کشه. متاسفانه متاهل هم هست. حیف!» او نگاهی با شرمندگی و عذرخواهی به من کرد. بعد از آن هم دیگر یک سال تمام آنها را ندیدم. مشخص بود که دیگر در این منطقه زندگی نمی‌کنند.

دو ماه پیش داشتم چمدان‌ها را می‌بستم. روز بعد مسافر بودیم. زنگ خانه را زدند. فکر کردم پستچی است و بدون اینکه از اف‌اف صحبت کنم در ساختمان را باز کردم. در خانه را هم باز کردم. پستچی نبود. ماتیاس و تریکسی بودند. ماتیاس یک کادو در دست داشت. بارنی هم هیجان‌زده شده بود و فرصتی پیدا کرده بود به تریکسی نشان بدهد که اینجا قلمروی خودش است. ماتیاس با همان متانت و ادب همیشگی احوال همسر و پسرم را پرسید. برای اینکه پس دادن پول اینقدر طول کشیده است عذرخواهی کرد و هدیه و یک پاکت را به من داد. توضیح داد که حالا دیگر یک کار ثابت دارد و برای یک روزنامه کار می‌کند. اصرار کردم به داخل بیایند ولی گفت «شاید یک دفعه دیگه. امروز باید جایی بروم.» و رفت. هنوز ۳۰ ثانیه نگذشته بود که دوباره زنگ خانه به صدا در آمد. فکر کردم چیزی را فراموش کرده است. در را باز کردم. ماتیاس نبود. همسایهٔ دیوار به دیوار ما بود که یک خانم ۶۵ ساله است. قرار بود آن روز عصر کلید خانه را به او بدهم تا در مدتی که ما نیستیم به گل‌هایمان آب بدهد. فکر کردم شاید عصر در منزل نیست و آمده کلید را زودتر بگیرد ولی او توضیح داد که برای گرفتن کلید نیامده و فقط آمده حال من را بپرسد و ببیند آیا همه چیز رو به راه است!

من با تعجب: «خیلی ممنون. همه چی رو به راهه».

او بعد از کمی مِن مِن: «شما این مرد که سگ داشت و الان اینجا بود را می‌شناسید؟»

من: «بله چطور؟»

او: «یعنی خوب می‌شناسیدش؟ شما آدم خوش‌بینی هستید. راحت به آدم‌ها اعتماد می‌کنید.»

من: «نه به همهٔ آدم‌ها».

او: «می‌دونم. منظورم اینه که این هم آدم عجیبیه. ظاهرش چندان مرتب نیست. از این سگ‌ها هم داره. چی می‌گن بهشون؟ سگ‌های جنگی».

من: «این‌ سگ‌هایی که بهشون می‌گن سگ‌های جنگی خودشان قربانی هستند ولی سگ ایشان باکسره که جزو این نژادها هم نیست».

او: «خب بله حق با شماست. من زیاد نمی‌شناسم. ولی خود این صاحبش هم کمی عقب‌افتاده است.»

من: «اون برادرشه که عقب‌افتاده است.»

او: «آه. آره درست می‌گین. قاطی کردم. اون برادر جوونتره که کمی عقب‌افتاده است. در واقع شنیدم که این بزرگه خیلی هم آدم باسوادیه. من مادرشونو می‌شناختم. توی خیابان پست زندگی می‌کردند ولی بعد از فوت مادرش از اونجا رفتند».

دیگر نمی‌دانستم چه بگویم. چیزی هم نگفتم.

حدود ۱۰ روز پیش سگ‌ها با نژادهای به اصطلاح «جنگی» در شهر مونترال ممنوع شدند. همیشه همینطور است. کافی است فقط یک سگ از یکی از این نژادها به کسی حمله کند تا نگهداری از همهٔ این نژادها در آن شهر یا حتی کشور ممنوع شود و هزاران سگ بی‌گناه فقط به علت نژاد خود در پناهگاه‌های حیوانات با مرگ آسان کشته شوند. دیگر فرقی نمی‌کند هر کدام از این سگ‌ها چه شخصیتی دارند و چقدر آرام یا مهربان یا امن یا وفادار هستند. علاوه بر آنکه به وجود آمدن این نژادها نتیجهٔ زیاده‌خواهی بشر بوده است، این سگ‌ها قربانی یک طبقه‌بندی شوم هستند همانطور که یک انسان به واسطهٔ فقر مادی و داشتن یک برادر عقب‌افتاده، قربانی یک طبقه‌بندی و پیش‌داوری شوم است که اجازه نمی‌دهد کسی به او اعتماد کند، فرقی نمی‌کند چقدر متین، مودب، باسواد، مهربان و وارسته باشد.

توضیحات
نوشته شده توسط: تالین ساهاکیان
📅 منتشر شده در 15 مهر 1395

«خرس‌های کیسه صفرا»، برگی سیاه‌تر از سیاه در تاریخ بهره‌کشی از حیوانات توسط انسان

bile bear

در طب سنّتی چینی، خواص درمانی به مایع کیسۀ صفرای خرس قهوه‌ای نسبت داده شده است. حدس زدن بقیۀ داستان کار سختی نیست! نتیجه آن شده است که هزاران خرس قهوه‌ای در کشورهای مختلف مانند چین و ویتنام در شرایطی که تصور تحمل پنج ثانیه‌اش در ذهن هیچ کدام از ما نمی‌گنجد، روزها را شب و شب‌ها را روز می‌کنند تا سرانجام بمیرند و از این همه درد آسوده شوند. این خرس‌ها در قفس‌های تکی فوق‌العاده تنگ نگهداری می‌شوند طوری که امکان کوچکترین حرکتی را ندارند و این کاملاً عمدی است چون قرار است هر چند روز یک بار یک لولۀ آهنی، در شکم آنها فرو برده شود و تا داخل کیسۀ صفری پیش برود تا مایع زردرنگ کیسۀ صفری استخراج شود. در این عملیات که درد دور از تصوری دارد، برای آنکه حیوانات امکان دفاع از خود را نداشته باشند، باید قفس‌ها مثل یک کرست تنگ عمل کنند طوری که امکان کوچکترین حرکتی را از حیوانات سلب کنند! این خرس‌ها عمر بسیار کوتاهی دارند و حداکثر پس از چند سال در نتیجۀ عفونت‌ها و خونریزی‌های داخلی ناشی از فرو کردن میلۀ آهنی در شکم می‌میرند.

اگر چه خرید و فروش مایع صفرای خرس‌های قهوه‌ای در بسیاری از کشورها ممنوع شده است، هنوز فروش آن که اغلب به صورت قاچاق صورت می‌گیرد سود سرشاری دارد. علاوه بر این، پوست، پنجه‌ها، دندان‌ها و استخوان‌های این حیوانات نیز به قیمت گزافی فروخته می‌شود. مثلاً در کشور ویتنام با وجود قانون ممنوعیت خرید و فروش مایع کیسۀ صفرا، حدود ۲۰۰۰ خرس قهوه‌ای که در جنگل‌ها اسیر شده‌اند، در «مزارع خرس قهوه‌ای» و در شرایط اسفبار نگهداری می‌شوند. این خرس‌ها قانوناً برای فروش پوست و پنجه و دندان‌ها و استخوان‌ها بعد از رسیدن به سن بلوغ نگهداری می‌شوند ولی صاحبان مزارع، از فروش مایع کیسۀ صفرا به صورت قاچاقی هم نمی‌گذرند...

برخی از سازمان‌های حقوق حیوانات از سال‌ها پیش برای نجات خرس‌های قهوه‌ای تلاش بسیاری کرده‌اند و نتیجۀ بعضی از پروژه‌های پرتلاش، آزادی تعدادی از خرس‌های اسیر و انتقال آنها به زیستگاه‌های محافظت شده بوده است. به امید روزی که هیچ موجودی حتی برای یک ثانیه در چنین جهنمی قرار نگیرد.

این فیلم، زندگی پردرد این حیوانات در چین را نشان می‌دهد. در این فیلم، تعدادی از محصولاتی که در آنها از مایع کیسۀ صفرای خرس‌ها استفاده می‌شود هم نشان داده می‌شود. لطفاً اگر به کشورهای آسیایی سفر میکنید، مراقب سوغاتی‌هایی که می‌خرید باشید.

 

  1. پاتهٔ جگر
  2. صادرات حیوانات زنده برای گوشت
  3. پر و حقوق حیوانات
  4. سفارش کتاب آشپزی از خارج ایران

صفحه10 از16

  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
  • 14
در همین رابطه بخوانید:
  • چرا حقوق حیوانات؟
  • حیوانات پرورشی
  • حیوانات خانگی
  • سوال‌ها و جواب‌ها
  • دانلودها و پیوندها
  • سخنان بزرگان و مشاهیر
  • کتاب پاک‌گیاه‌خواری
© 2008-2026 www.hoghooghe-heivanat.com. All Rights Reserved.
این سایت برای بهینه سازی و برآورد استفاده کاربران از کوکی استفاده می‌کند. با موافقت خود ما را در بهینه سازی سایت یاری می‌دهید.