Hoghooghe-Heivanat Logo
quote16
  • حقوق حیوانات
  • گیاه‌‌خواری
  • آزمایش روی حیوانات
  • پوشاک و حقوق حیوانات
  • سرگرمی
  • حیوانات کار
  • موضوعات متفرقه
  • درباره و ارتباط
  • دل‌نوشته‌ها
توضیحات
نوشته شده توسط: تالین ساهاکیان
📅 منتشر شده در 15 ارديبهشت 1395

جایگزین کردن تخم‌مرغ در کیک‌ها و دسرها

egg substitutions

تخم‌مرغ در تهیۀ نان‌ها، شیرینیجات، دسرها و غذاهای مختلف کاربردهای متفاوت دارد. از تخم‌مرغ برای ایجاد رطوبت، پیوند دادن مواد، ایجاد پف یا به عنوان چرب کننده استفاده می‌شود. در برخی از کشورها پودرهای جایگزین تخم‌مرغ وجود دارند که معمولاً ترکیبی از آردها، نشاسته‌ها، روغن‌های گیاهی و مواد دیگر هستند. به جای هر تخم‌مرغ می‌توان، یک یا دو قاشق از این پودرها را با مقدار کمی آب مخلوط کرد، با همزن زد و مانند تخم‌مرغ مصرف کرد. حتی بدون استفاده از این پودرها نیز می‌توان بسته به نوع غذا و نوع کاربرد تخم‌مرغ،  آن را با مواد دیگر جایگزین کرد. در اینجا به شماری از این مواد اشاره می‌کنیم:

جایگزین کردن تخم‌مرغ در نان‌ها

در نان‌ها به جای هر عدد تخم‌مرغ می‌توان از یکی از گزینه‌های زیر استفاده کرد:

  • ترکیب یک قاشق غذاخوری تخم کتان آسیاب شده و سه قاشق غذاخوری آب
  • یک چهارم فنجان ماست سویا
  • یک چهارم فنجان موز پوره شده
  • یک چهارم فنجان آب

جایگزین کردن تخم‌مرغ در کیک‌ها و شیرینیجات

در کیک‌ها و شیرینیجات، بسته به نوع دستور و طعم کیک یا شیرینی به جای هر عدد تخم‌مرغ می‌توان از یکی از گزینه‌های زیر استفاده کرد:

  • ترکیب یک قاشق غذاخوری تخم کتان آسیاب شده و سه قاشق غذاخوری آب
  • ترکیب یک قاشق غذاخوری سرکۀ سفید یا سرکۀ سیب با یک قاشق غذاخوری آب و یک قاشق مرباخوری بکینگ پودر(تنها در صورتی که تعداد تخم‌مرغ ذکر شده در دستور بیش از یک عدد است، از این جایگزین استفاده کنید).
  • ترکیب یک چهارم فنجان سس سیب و یک قاشق مرباخوری بکینگ پودر
  • یک چهارم فنجان موز پوره شده
  • یک چهارم فنجان آووکادوی پوره شده
  • یک چهارم فنجان آب
  • یک چهارم فنجان روغن گیاهی
  • یک چهارم فنجان ماست سویا
  • ترکیب یک قاشق غذاخوری روغن کتان و سه قاشق غذاخوری آب
  • ترکیب یک قاشق غذاخوری آرد سویا و دو قاشق غذاخوری آب
  • سه قاشق غذاخوری کرۀ بادام زمینی یا کرۀ بادام یا کرۀ بادام هندی

جایگزین کردن تخم‌مرغ در بیسکویت‌ها

در بیسکویت‌ها به جای هر عدد تخم‌مرغ می‌توان از یکی از گزینه‌های زیر استفاده کرد:

  • ترکیب یک قاشق غذاخوری نشاستۀ ذرت یا آرد نخود یا آرد سویا و دو قاشق غذاخوری آب
  • یک چهارم فنجان روغن گیاهی

جایگزین کردن تخم‌مرغ در سالادها

  • در سالادها می‌توان به جای تخم‌مرغ از پنیر توفو (پنیر سویا) با مزه‌های مختلف استفاده کرد.

جایگزین کردن تخم‌مرغ در املت‌ها

در املت‌ها می‌توان به جای تخم‌مرغ از پنیر توفوی پوره شده استفاده کرد.

جایگزین کردن تخم‌مرغ در کتلت‌ها

در کتلت‌های گیاهی برای ایجاد چسبندگی بین مواد می‌توان به جای هر عدد تخم‌مرغ از ترکیب دو قاشق غذاخوری آرد سویا یا آرد لپه یا آرد نخود یا آرد تخم گوآر (از دستۀ حبوبات) با سه قاشق غذاخوری آب استفاده کرد.

توضیحات
نوشته شده توسط: تالین ساهاکیان
📅 منتشر شده در 11 اسفند 1394

اندر احوالات یک گیاه‌خوار

iranair

صحنۀ اول:

مکان: داخل هواپیمای ایران ایر، مقصد: تهران
زمان: بعد از ظهر یک روز زمستانی سال ۸۶
از اینکه بالاخره در هواپیما نشسته‌ام خوشحال‌ام. بیشتر از یک شبانه‌روز است که نخوابیده‌ام. طبق معمول، روز آخر و دقیقاً وقتی دلم می‌خواست با آرامش چمدان‌هایم را ببندم و به کارهایم برسم، کلی مشکل در پروژه پیش آمد و مجبور شدم تا ساعت دوی صبح کار کنم. بعد هم که طبق معمول جنگ با چمدان‌ها و سوغاتی‌ها و رسیدن به فرودگاه و تحویل بار... هر بار به خودم می‌گویم این دفعۀ آخر است که اینقدر بار می‌برم ولی باز دفعۀ بعد، آش همان آش است و کاسه همان کاسه. از اینکه توانستم با هزار و یک مکافات همۀ سوغاتی‌ها را در چمدان‌ها و بار دستی بچپانم و بچلانم راضی‌ام. فقط به خودم می‌گویم کاش هواپیما مستقیم به اصفهان پرواز می‌کرد و من تا فردا صبح توی راه نبودم یا کاش لااقل الان می‌توانستم بخوابم ولی نمی‌توانم. باید سر خودم را گرم کنم. معده‌ام هم به غرغر کردن افتاده است. یک بچۀ یک سالۀ بانمک مدام چهار دست و پا از این سر راهرو به آن سر راهرو می‌رود و مادرش را دنبال خودش می‌کشاند. خوش به حالش که لااقل می‌تواند حرکت کند، آقایی که کنار من و طرف راهرو نشسته، خوابیده است و فکر نمی‌کنم خیلی خوشحال شود اگر یک بار دیگر از جا بلندش کنم. بهتر است کتاب بخوانم. همین که کتابم را باز می‌کنم یکی از مهماندارها به طرف من خم می‌شود و طوری که آقای پهلویی را از خواب بیدار نکند می‌پرسد. «خانم شما غذای گیاهی سفارش داده بودید. درسته؟» قند توی دلم آب می‌شود. هنوز بله را کامل نگفته‌ام که سینی غذا هم از بالا به طرفم می‌آید. به خودم می‌گویم «نه بابا، کارشان درسته. چرا دفعه‌های پیش این کار را نمی‌کردم؟ چقدر خوب شد که یکی از دوستان بهم گفت که ایران‌ایر هم غذای گیاهی دارد».
زاستش اگر چند سال پیش بود دوباره به آژانس زنگ نمی‌زدم تا برایم «غذای گیاهی» را علامت بزنند ولی چند وقت است استراتژی خودم را تغییر داده‌ام. تا وقتی تقاضا نباشد، عرضه نیست. این، چیزی بود که باعث شد من گیاهخوار بشوم و حالا هم دقیقاً همان چیزی است که باعث شده است من دیگر آن گیاهخوار خجالتی سابق که برای اینکه به کسی زحمت ندهد، همه جا با امکانات موجود می‌ساخت یا غذایش را با خودش می‌برد نباشم. این اواخر آنقدر توی کانتینی که ناهار می‌خورم غر زده‌ام که سرآشپز برای خلاص شدن از غرهایم، سعی می‌کند سوپ را بدون آب گوشت درست کند، هر روز یک فکری هم به حال گیاهخواران خوش‌اشتها می‌کند و قسمت سالادش را هم متنوع‌تر کرده است. در رستوران‌هایی هم که جمعیت ده درصدی گیاه‌خوار و جمعیت سه درصدی وگان دنیا را به طور کلی نادیده گرفته‌اند و در منویشان قسمت «غذاهای گیاهی» ندارند، سعی می‌کنم روی خلاقیت آشپزها و حس «جلب رضایت مشتریان» صاحبان کار ‌کنم. بله، راه درستش همین است. از یک طرف باید گفت چه چیز را نباید عرضه کرد و از طرف دیگر باید گفت چه چیز را باید عرضه کرد. ولی چه کسی فکر می‌کرد ایران‌ایر کارش آنقدر درست باشد که به فکر مسافران گیاه‌خوارش هم باشد؟ مثل اینکه تعداد گیاهخواران ایرانی حتی خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم افزایش پیدا کرده است. غرق در همین فکرها و با رضایت کامل روکش غذا را می‌کَنم. پلو با...؟ ماهی؟؟؟ نگاهی به ظرف کوچک سالاد می‌اندازم. از زیر فویل پلاستیکی می‌توانم تکه‌های سفید کوچکی را که به نظر شبیه گوشت مرغ یا ماهی می‌آیند ببینم. به دور و برم نگاه می‌کنم. آقای مهماندار با یکی از همکاران دیگر غذای بقیۀ مسافران را پخش می‌کند. مسافر بغلی هنوز خر و پف می‌کند. بی سر و صدا دستم را بالا می‌برم. بعد از چند دقیقه و درحالی که دستم تقریباً خشکیده است آقای مهماندار  به طرف من می‌آید.

من پچ‌پچ‌کنان: «ببخشید فکر می‌کنم اشتباه شده، من غذای گیاهی سفارش داده بودم.»

آقای مهماندار با صدای آهسته: «بله، این غذا هم گیاهیه.»

من با صدای آهسته: «ولی به نظر می‌رسه اینها گوشت باشند.»

آقای مهماندار با صدای آهسته: «نه خانم، این ماهیه. سالاد هم با سینۀ مرغه!»

من با صدای معمولی: «خب، پس این غذای گوشتیه.»

آقای مهماندار با صدای معمولی: «نه خانم، غذای گوشتی ما چلو کبابه. این غذای گیاهیمونه.»

من بی‌اختیار با صدای کمی بلندتر: «ولی شما غذای گیاهیتون هم گوشتیه.»

مسافری که کنار من نشسته همانطور که چشم‌هایش را می‌مالد با تعجب به من نگاه می‌کند. مهماندار دوم هم به مهماندار اول ملحق می‌شود.

مهماندار اول: «این خانم می‌فرمایند این غذا گیاهی نیست. این ماهیه. این هم مرغ رژیمی.»

من در حالی که سعی می‌کنم وانمود کنم اصلاً و ابداً عصبانی نیستم: «ولی من رژیم ندارم. من گیاهخوارم یعنی گوشت نمی‌خورم.»

مهماندار دوم پس از ورانداز کردن غذا و من: «خب درست می‌فرمایند ایشان. مرغ و ماهی که سبزیجات نیستند!» خدا پدرش را بیامرزد که در درس علوم دبستان تفاوت بین حیوان و گیاه را یاد گرفته است.

مهماندار دوم: : «ببخشید خانم، ما فکر کردیم منظور شما از غذای گیاهی غذای رژیمیه. ولی اشکالی نداره. ما برای شما یه غذای گیاهی آماده می‌کنیم.»

من در حال پس دادن غذا به مهماندار اول: «اگه همون پلوی خالی را هم بدین ممنون می‌شم.»

مهماندار اول: «نه خانم آماده کردنش خیلی طول نمی‌کشه. پلوی خالی هم نداریم. غذاها از قبل بسته‌بندی شدند.»

من: «پس لطفاً این غذا را بدین به یک نفر دیگه. من بهش دست نزدم.»

مهماندار اول: «این را که دیگه باز کردین، نمی‌شه کاریش کرد.» و رویش را بر می‌گرداند تا برود.

از فکر اینکه غذا دور ریخته شود، عذاب وجدان می‌گیرم. صدایش می‌زنم «می‌شه همان غذا را پس بدین؟» بر می‌گردد و غذا را پس می‌دهد.
ماهی را با برنج‌های اطرافش بر می‌دارم و لای دستمال می‌پیچم. توی کیفم دنبال یک پلاستیک کوچک می‌گردم که ندارم. یک پلاستیک بزرگ را خالی می‌کنم و ماهی دستمال‌پیچی شده را در آن می‌گذارم و باز هم چند دور می‌پیچم. باید دید بیرون فرودگاه قسمت کدام گربۀ بینوا بشود... آقایی که کنارم نشسته است در حالی که چلوکبابش را می‌خورد، هر از چند گاهی نیم‌نگاهی به من می‌اندازد. برای خواندن نگاهش حتی به آن استعداد ذاتی ذهن‌خوانی هم نیازی ندارم. دارد فکر می‌کند «این یا دیوانه است یا..... دیوانه» ولی خیلی ناراحت به نظر نمی‌رسد که کنار یک دیوانه نشسته است. لابد مثل من وقتی فامیل را می‌بیند، چیز زیادی برای تعریف کردن ندارد. اینطوری لااقل شاید یک سوژه جور بشود یا حتی شاید تا همین لحظه جور شده باشد. چند دقیقه بعد سالادش را که در آن سینۀ مرغ رژیمی هم نیست به من تعارف می‌کند و با اصرار می‌گوید «به جان خودم من هیچ وقت سالاد نمی‌خورم». شاید انتظار دارد برایش سوت و کف بزنم! مثل اینکه بدش نمی‌آید با یک دیوانه حرف بزند ولی دیوانه دل و دماغ ندارد. چیزی دارد عذابش می‌دهد. نه، اسید معده نیست. خیلی بدتر از اسید معده است. دارد فکر می‌کند شاید زیادی به آینده امید بسته است...
نیم ساعت بعد تمام مهمان‌ها غذایشان را خورده‌اند. من هم چند قاشق پلویی را که سس و روغن ماهی به آن نمالیده بود و کمی نان و چای خورده‌ام و کاملاً سیر شده‌ام. با این حال، آقای مهمانداری که درس علوم دبستانش را یاد نگرفته بود دوباره با یک بشقاب بزرگ ظاهر می‌شود. تقریباً نیم کیلو هویج و نخودفرنگی برایم پخته‌اند. معلوم است که نمی‌دانند می‌شود به سبزیجات هم ادویه یا نمک زد ولی خب باز هم دستشان درد نکند...

 

صحنۀ دوم:


مکان: باز هم داخل هواپیمای ایران ایر، مقصد: تهران
زمان: بعد از ظهر یک روز زمستانی سال ۸۸

این بار شب چهار ساعت خوابیده‌ام. چه شانسی آورده‌ام. اگر اصلاً نخوابیده بودم و چهار تا بچه همزمان از چهار طرفم ونگ می‌زدند حتماً دیوانه شده بودم. الان یک ساعت است که این چند تا فسقلی نهایت تلاششان را می‌کنند که یک موقع کسی توی هواپیما خوابش نبرد. یک خانم میانسال هم که درست جلوی من نشسته  است و یک خانم جوان که در ردیف خود من نشسته با هم مسابقۀ غیبت کردن گذاشته‌اند و از اول پرواز تا حالا به هیچ بنی‌بشری در این کرۀ خاکی که زمانی با آنها سلامی رد و بدل کرده است رحم نکرده‌اند. صدای ونگ ونگ بچه ها که بالاتر می‌رود، این دو رفیق و رقیب هم با صدای بلندتر غیبت می‌کنند. باز هم سعی می‌کنم بخوابم ولی نمی‌توانم. سعی می‌کنم کتاب بخوانم و به چیزهای خوب فکر کنم. به اینکه فردا صبح سگ‌هایمان از شدت خوشحالی یک ساعت تمام از این سر خانه به آن سر خانه می‌دوند و بالا و پایین می‌پرند...

...صدای مهماندارها را از پشت سر می‌شنوم که با چرخ‌های غذا در راهروها حرکت می‌کنند. طبق معمول اول غذاهای مخصوص را تقسیم می‌کنند. این بار مثل اینکه خیلی‌ها رژیم دارند! با اینکه موقع خرید بلیط، غذای گیاهی را علامت زده‌ام و حتی تعریف غذای گیاهی را هم نوشته‌ام، امید زیادی ندارم و آنقدر نان و گردو و چیزهای دیگر با خودم برداشته‌ام انگار قرار است قحطی بیاید. فقط باید یادم باشد قبل از تحویل گرفتن غذا بپرسم توی غذا چی هست که بیخودی غذا را باز نکنم. بعد از چند دقیقه سرم را به عقب بر می‌گردانم. یکی از مهمانداران با یک سینی به طرف مسافری که سه ردیف عقب‌تر از من نشسته است می‌رود. صدای مسافر را نمی‌شنوم ولی مهماندار می‌خندد و می‌گوید «نه قربان. خوراک قارچه.» مثل اینکه تنها کسی نیستم که نگران محتویات این ظرف‌هاست. شاید آنها هم تعریف غذای گیاهی را در قسمت توضیحات نوشته باشند. مهماندار یک سینی دیگر بر می‌دارد و به طرف من می‌آید. «شما غذای گیاهی سفارش داده بودید؟ نوش جان» سینی را می‌گیرم. او هم با یک سینی دیگر به طرف دختر جوانی که دو ردیف جلوتر از من نشسته است می‌رود... یعنی تمام این‌ها گیاهخوارند یا غذای رژیمی می‌خواستند؟؟؟ شروع به خوردن خوراک قارچ می‌کنم. آشپزی گیاهی خدمه کمی بهتر شده است ولی مشخص است که آشپز از تابوشکنی ترس داشته و مراقب بوده که غذا زیادی خوشمزه نشود. لابه لای فرمایشات خانم جلویی در مورد چلوکباب و خانم هم‌ردیف در مورد ناهید-خانم‌نامی که موهایش را هر هفته یک رنگ دیگر می‌کند و غرهای پراکندۀ چهار تا بچه که البته حالا خیلی خفیف‌تر شده و صدای چنگال‌ها و بشقاب‌ها حرفهای دختر جوان دو ردیف جلوتر هم که غذای گیاهی تحویل گرفته بود بریده بریده به گوشم می‌رسد. «آره... دارم پنیر و ماست... حذف... اولش سخت بود...کم کم.... وگان... ولی می‌تونم...». چشم‌هایم را می‌بندم. خوراک قارچ بی‌ادویه زیر زبانم مزه می‌کند. این شادترین پرواز من با ایران ایر است. به آینده امیدوارم...

-یک گیاه‌خوار، بعد از ظهر یکی از روزهای زمستان ۹۲

توضیحات
نوشته شده توسط: تالین ساهاکیان
📅 منتشر شده در 11 اسفند 1394

سگی بر گور، سگی در گور

sevook1

سال‌ها از آن روز می‌گذرد. از روزی که تنها چند روز از بدترین روز زندگی من می‌گذشت. مراسم هفتم هم تمام شد. تمام کسانی که همین هفتۀ پیش اسمشان را در لیست مهمانی عروسی نوشته بودیم تا برایشان کارت دعوت بفرستیم برای بار چندم تسلیت گفتند و رفتند. از خانوادۀ خودم و نامزدم هم خواهش کردم که مرا تنها بگذارند. آنها هم که دیگر چیزی برای گفتن نداشتند رفتند. من ماندم و یک گورستان با سنگ‌هایی به سنگینی دلم. گورستان ارامنه در پای کوه صفۀ اصفهان حال و هوای خاصی دارد. انگار زمان در بعضی از قسمت‌های آن از حرکت ایستاده و اصالت مرگ در آن جاودانه شده است. بر خلاف بسیاری از آرامگاه‌های امروزی اینجا از نظم مصنوعی خبر زیادی نیست. در کندن قبرها ردیف‌بندی چندان جدی گرفته نشده است. اندازۀ سنگ‌ها هم استاندارد نیست. هر سنگ اندازه و شکل خودش را دارد و به راحتی می‌توان قبر نوزادان و کودکان را از قبر بزرگسالان تشخیص داد. در گوشه کنار قبرستان سنگ‌هایی از یک قرن پیش یا بیشتر به چشم می‌خورند که زمان و آفتاب و باد آنها را بی‌نام و نشان کرده‌اند. بعضی از سنگ‌ها هم کاملاً متلاشی یا بر اثر فرسایش زمین جابه جا شده‌اند. حتی ردّ بیماری‌های فراگیر چندصد سال گذشته و جنگ‌های جهانی را هم می‌توان در گورهای دسته‌جمعی این گورستان یافت. همه جا پر از درخت‌های کاج پیری است که صلابتشان ناخودآگاه آدم را به یاد صلابت و ناگزیر بودن مرگ می‌اندازد. اینجا می‌توان ساعت‌ها و روزها گشت و به معنای زندگی و مرگ فکر کرد بی‌هیچ نتیجه‌ای و دقیقاً چون هیچ وقت نتیجه‌ای در کار نیست می‌توان این کار را بارها و بارها تکرار کرد و امیدوار بود که بالاخره زمانی پاسخی در کار خواهد بود. حالا که فکرش را می‌کنم اصلاً نمی‌دانم دنبال چه پاسخی بودم. شاید فقط می‌خواستم زمان را بکشم یا خودم را آنقدر خسته کنم تا نایی برای عصبانی بودن از دست خدا یا روزگار یا طبیعت یا سرنوشت یا هر چیز دیگری که نمی‌دانستم و هنوز هم نمی‌دانم چیست نداشته باشم. به هر تقدیر این آرامگاه جایی بود که قرار بود تا چند سال آینده بیشتر از هر جای دیگر به آن سر بزنم. آن روز بعد از مراسم هفتم مدتی این طرف و آن طرف رفتم و بی‌هدف سنگ نوشته‌های قبرها را خواندم. همه چیز مثل یک کابوس به نظر می‌رسید و من هنوز امیدوار بودم که از خواب بیدار شوم و از این که این تنها یک کابوس مثل تمام کابوس‌های چند ماه گذشته بوده است خوشحال شوم. نمی دانم در چه فکری بودم که صدایی مثل صدای گریۀ تولۀ یک حیوان را شنیدم. اول فکر کردم خیالاتی شده‌ام ولی وقتی کمی به طرف جایی که فکر می‌کردم صدا را از آنجا شنیده‌ام پیش رفتم صدا بلند و بلندتر شد. هر چه به محل صدا نزدیک‌تر می‌شدم انگار صدا التماس‌آمیزتر می‌شد گویی که صاحب صدا با همۀ وجود مرا به طرف خود می‌خواند. بالاخره منبع صدا را پیدا کردم. یک صندوق میوۀ چوبی که وارونه در فضای بین دو سنگ قبر گذاشته شده بود و رویش هم یک سنگ بزرگ گذاشته بودند. کافی بود سرم را کمی پایین ببرم تا آن جفت چشم سیاه شفاف و کنجکاو را ببینم که از لای درز بین دو تختۀ صندوق با دقت و هیجان مرا نگاه می‌کرد انگار که ناجی‌اش از راه رسیده باشد. خیلی زود چشم‌ها جای خود را به یک دماغ خیس کوچولو و بعد یک زبان دادند که از لای درز صندوق بیرون آمده بود تا مراسم آشنایی را به جا آورد. در آن لحظه باید به حرف مادرم فکر می‌کردم. از زمان کودکی هر وقت یک حیوان زخمی یا گرسنه را با خود به خانه می‌بردم مادرم اول کار عصبانی می‌شد و می‌گفت «این همه آدم توی این شهر هست. نمی‌فهمم چرا هر چی حیوان مریض و زخمیه دنبال تو راه می‌افته؟ » البته این بیشتر یک اعتراض بود تا یک سوال چون ما هر دو خوب می‌دانستیم که آدم تنها زمانی چیزی را می‌بیند یا می‌شنود که بخواهد ببیند یا بشنود و این مشکل من نبود که بیشتر مردم بیشتر چیزها را عمداً نمی‌بینند یا نمی‌شنوند. به هر حال در آن لحظه من این را به پای سرنوشت نوشتم که من در روز مراسم هفتم عزیزترینم و در چنین حالی به این موجود کوچک در یک صندوق میوۀ وارونه در یک نقطۀ دورافتاده از یک قبرستان رسیده بودم. وقتی سنگ روی صندوق و خود صندوق را برداشتم جلویم یک توله سگ کاملاً سیاه چهل روزه یا کمتر ظاهر شد که از خوشحالی سر از پا نمی‌شناخت و دمش را آنچنان تکان می‌داد که نمی‌توانست تعادلش را حفظ کند. زیر صندوق چند تکه نان خشک هم ریخته بودند. او را برداشتم و به طرف در ورودی قبرستان رفتم و ازمدیر امور قبرستان که یک مرد ارمنی بود در مورد او پرسیدم. مشخص شد که یکی از کارگران افغانی که در گورستان کار می‌کرد، توله سگ را به آنجا آورده است تا بعدها نقش نگهبان را بازی کند و چون بچۀ بیچاره در دوری از مادر گریه می‌کرده است، او را به محلی دورتر برده است تا صدایش کسی را اذیت نکند! بعد از کمی صحبت راضی شدند که سگ را نزدیک در ورودی پیش خودشان نگه دارند. آن روز وقتی از آرامگاه خارج می شدم، انگار دو چیز را آنجا جا گذاشته بودم...
روز بعد او را در همانجا دوباره زیر صندوق پیدا کردم و دوباره به سراغ کارگران افغانی رفتم ولی هنوز یک کلمه نگفته بودم که یکی از کارگران افغانی قول داد که او را دیگر زیر صندوق نگذارند. احتمالاً هر آدم دیگری هم که یک جو مغز در سر داشت با دیدن قیافۀ من همین کار را می‌کرد. آن روزها چون فاصلۀ محل کارم تا آرامگاه زیاد نبود و پنج روز هفته یعنی غیر از دو روزی که کلاس داشتم از فاصلۀ یک ساعتی ناهار استفاده می‌کردم تا به آرامگاه بروم و همیشه کمی هم غذا برای دوست جدیدم می‌بردم. اسمش را سِووک گذاشتم که در ارمنی به معنی «سیاه کوچولو» است. سیاه کوچولویی که در سیاه‌ترین روزهای زندگی من می‌توانست با بامزگی‌ها و شیطنت‌هایش مرا بخنداند. آرامگاه نامزدم در یکی از قسمت‌های انتهایی گورستان بود که به یک بیشه منتهی می‌شد. از همان روزهای اول مدیر گورستان سعی کرد مرا متقاعد کند که تنهایی به آنجا نروم چون گاهی افراد معتاد برای مصرف مواد به این بیشه می‌آمدند و به گفتۀ او اگر اتفاقی می‌افتاد کسی صدای مرا نمی‌شنید ولی وقتی دید که صحبت کردن با من فایده‌ای ندارد، به خانواده‌ام متوسل شد و با آنها اتمام حجت کرد که اگر اتفاقی بیفتد او هیچ مسئولیتی را به گردن نخواهد گرفت ولی خیلی زود فهمید که این کار هم فایده‌ای ندارد و من کار خودم را می‌کنم. البته چند ماه بعد خیالش راحت‌تر شد وقتی دید یک سگ سیاه قوی و بزرگ هر روز با من بر سر مزار می‌نشیند و مثل یک فرشتۀ نگهبان از من مراقبت می‌کند. البته رشد سریع سووک فقط مربوط به جثۀ او نمی‌شد. مثل بچه‌هایی که از بد روزگار فرصتی برای بچگی کردن ندارند، سووک هم خیلی زود بزرگ شد و آن نگاه کودکانۀ بازیگوش خیلی زود تبدیل به نگاهی عمیق و رنج آشنا شد. انگار که پشت آن چشم‌ها انسانی با بصیرت و اندوه صد ساله نشسته بود. همیشه در کنار مزار نامزدم سرش را لای دست‌هایش روی زمین می‌گذاشت و مرا نگاه می‌کرد و هر از چند گاهی با دیدن اندوه من سرش را بالا می آورد و طوری نگاهم می کرد انگار می‌خواست بگوید «ناراحت نباش. یه روز خوب می‌شه» و این اتفاق هر روز تکرار می‌شد. بیش از یک سال به همین منوال گذشت. زندگی و مرگ به موازات هم در گورستان جریان داشتند. باید بگویم هیچ وقت در زندگی‌ام تا این حد به مرگ نزدیک نبوده‌ام. دیدن کارگران هنگام کندن قبرهای جدید، سنگ‌های جدید و سنگتراشانی که با هنرتمام سنگ‌نوشته‌های جدید را می‌تراشیدند و آن به اصطلاح «مرده‌شورخانه» که من بعد از مدتی «کشف کردم» می‌توان از یخچال آن برای نگهداری غذای سگ هم استفاده کرد تبدیل به روزمرگی‌های زندگی من شدند. در تابستان حتی چندین بار با کمک مدیر امور گورستان و برادرم سووک را شستم که البته چندان به مذاقش خوش نمی‌آمد ولی همیشه بعد از آن خیلی سرحال بود چون از شر مگس‌ها راحت می‌شد. بعد از یک سال، بازدیدهای روزانۀ من تبدیل به بازدیدهای هفتگی شد و سووک هم که تمام گوشه کنار گورستان را می‌شناخت دیگر مثل سابق جلوی در ورودی نمی‌ماند و من نمی‌توانستم هر بار او را ببینم ولی گاهی وقتی در کنار مزار می‌نشستم سر و کله‌اش از جای نامعلومی پیدا می‌شد انگار که مویش را آتش زده باشند. یک بار از همین دفعات بود وقتی که سرم را بالا آوردم و از لابه‌لای درخت‌ها و بوته‌ها او را دیدم که به طرف من می‌آید ولی این بار او تنها نبود. یک سایۀ سفید بزرگ هم در کنار او حرکت می‌کرد. وقتی نزدیکتر شدند یکی از زیباترین سگ‌هایی که در تمام عمرم دیده‌ام را روبروی خود دیدم که با چشمانی کنجکاو و معصوم مرا نگاه می‌کرد. اگر اسم آن یکی را سیاه گذاشتیم، اسم این یکی را باید حتماً سفیدبرفی می‌گذاشتیم چون سرتاپا مثل برف سفید بود. سووک نه یک دل که صد دل عاشق شده بود و این را می‌شد در تمام حرکاتش دید. او حتی سعی می‌کرد خوشحالی‌اش را به من هم منتقل کند. چقدر در آن لحظه برایش خوشحال بودم ولی این خوشحالی دوام زیادی نیاورد. یک ماه بعد جسد سووک و عشقش را در حالی که مشخص بود سم‌خوار شده‌اند در قسمت دیگری از گورستان پیدا کردند و همانجا به خاک سپردند. مشخص نشد آیا شهرداری غذای مسموم پخش کرده است تا به قول خودشان از شرّ سگ‌های «ولگرد» راحت شوند یا بیمارستانی که کنار گورستان بود. نمی‌خواستم باور کنم که این دو موجود شگفت‌انگیز و سراپا عشق به چنین مرگ وحشتناکی جان باخته‌اند. سووک اولین سگی نبود که من از نزدیک می‌شناختم و به این سرنوشت شوم دچار شد. متاسفانه آخرین هم نبود ولی هر بار که دلم از نادانی و نامردی و نامردمی مردم می‌گیرد، نگاه عمیق سووک را روبروی خود می‌بینم که سعی می‌کند به من بگوید «یه روز خوب می‌شه». افسوس که باور کردنش خیلی سخت است.

 

پاورقی: متاسفانه در سال‌های اخیر سگ‌کشی در تمام شهرهای ایران وسیع‌تر و برنامه‌ریزی شده‌تر از هر زمان دیگر در جریان است. حرص و آز بعضی از پیمانکاران برای بستن قرارداد با شهرداری‌ها برای نابودی این حیوانات بیپناه هم وضعیت را بدتر کرده است. دوست عزیزی که این مطلب را می‌خوانید و تا حالا دوستی یک سگ را تجربه نکرده‌اید، از شرافت سگ‌ها می‌توان مثنوی هفت هزار من کاغذ نوشت. لطفاً هر وقت یکی از این فرشتگان در مسیر زندگیتان قرار گرفت، هر آنچه در توان دارید برای کمک به او بکنید. لطفاً با آگاهی‌رسانی به دیگران کمک کنید فرهنگ خشونت و ضعیف‌کشی را در کشورمان ریشه‌کن کنیم.

 

متاسفانه از سووک عکسی ندارم. این شبیه‌ترین عکسی است که از اینترنت پیدا کردم.

توضیحات
نوشته شده توسط: تالین ساهاکیان
📅 منتشر شده در 11 اسفند 1394

پروژۀ کبوترها

pigeons

سه هفته از آمدنم به آلمان میگذشت، آن روز کار زیادی نداشتم و به عبارت دیگر فرصت کافی داشتم تا دچار حس غربت شوم. عصر پس از گرفتن نان از سوپرمارکت به انتهای پارک کوچکی که در نزدیکی خانه بود رفتم و در ده متری یک ساختمان غول پیکر قدیمی که پارک از یک طرف به آن محدود میشد روی یک نیمکت نشستم. تازه در افکارم فرو رفته بودم که متوجه شدم کبوتری در کنار من قدم رو میرود و گاه گاهی با امید و انتظار نیم نگاهی به پاکت نان من می اندازد. اینجا کبوترها را میشود همه جا دید: در پیاده روها، در میدانهای شهر، در ایستگاههای مترو و قطار... کمی از نانم را برایش انداختم. چند تا کبوتر دیگر هم از روی درختها پایین پریدند. بقیۀ نانم را تکه کردم و به اطرافم ریختم. هنوز تکه های نان به زمین نرسیده بودند که تعداد خیلی زیادی کبوتر از ساختمان بزرگ به طرف من پرواز کردند. در همۀ عمرم این همه کبوتر یک جا ندیده بودم. بقیۀ نانها را هم تکه کردم و برایشان انداختم ولی حتی با بیست برابر این مقدار نان هم نمیشد این همه کبوتر را سیر کرد... همه کمی منتظر شدند و بعد با ناامیدی به طرف همان ساختمان پرواز کردند. صبح روز بعد مثل کسانی که "رسالتی" دارند از خواب بیدار شدم. سریع به سوپرمارکت نزدیک رفتم. میخواستم یک گونی کوچک گندم یا ارزن بگیرم ولی پیدا نکردم. بالاخره سه کیسۀ یک کیلویی برنج خریدم و به طرف پارک راه افتادم. کسی در پارک نبود. با خیال راحت، کیسه ها را باز کردم و برنجها را در یک باغچۀ کشیده به صورت یک خط افقی خیلی دراز ریختم تا همۀ کبوترها بدون سر و کله زدن با هم بتوانند یک صبحانۀ حسابی بخورند. همانطور که برنجها را روی زمین میریختم صدای بالهای کبوترها بیشتر و بیشتر میشد. آخرین برنجها را از آخرین کیسه تکاندم و با رضایت نگاهی به بالا کردم ولی این حس رضایت زیاد دوام نیاورد چون از لابه لای انبوه کبوترهایی که روبروی من بال زنان بر روی زمین مینشستند، یک پلیس چاق و یک پلیس لاغر را دیدم که هر کدام با یک لیوان یک بار مصرف قهوه و با دهانهای نیمه باز روبروی من ایستاده بودند و چنان طلبکارانه به من نگاه میکردند انگار من یک سارقم که جلوی چشم تیزبین و بزرگوارشان در اتومبیلی را باز کرده است. من هم با تعجب نگاهشان کردم. یعنی ناراحت شده اند که در پارک آشغال (برنج) ریخته ام؟ ولی با این تعداد کبوتر، این برنجها تا ده دقیقه دیگر هضم شده اند! به روی خودم نیاوردم. میخواستم به طرف سطل آشغال بروم تا کیسه ها را دور بیندازم ولی هنوز دو قدم برنداشته بودم که پلیسها با شتاب به طرف من آمدند.
پلیس لاغر: لطفاً کارت شناساییتان را بدین.
من: برای چی؟ کارت شناسایی ندارم.
پلیس: پس پاسپورتتان را بدین.
من: پاسپورتم هم همراهم نیست.
پلیس لاغر: متاسفم پس باید با ما به ادارۀ پلیس بیایید.
من: برای چی؟
پلیس لاغر: معلومه، برای اینکه به کبوترها غذا دادید.
من (میخواهم بگویم "حتماً شوخی میکنید" ولی نمیدانم شوخی کردن به آلمانی چه میشود): خب غذا داده باشم، مگه ممنوعه؟
پلیس چاق: معلومه که ممنوعه.
من: کجا نوشته؟ اینجا که تابلویی نیست.
پلیس لاغر در حالی که قهوه اش را روی نیمکت قرار میدهد و دفترچه اش را در می آورد: تابلو نمیخواد. این قانون که فقط مال این پارک نیست. همه جای کشور غذا دادن به کبوترها ممنوعه. اصلاً همه جای اروپا همینطوره.
من (با آلمانی دست و پا شکسته): من از اروپا نمیام. جایی که من ازش میام فقط سه چهار تا چیزه که آزاده، یکیش هم غذا دادن به کبوترهاست.
پلیس لاغر (در حالی که سعی میکند کنجکاوی خود را پنهان کند): گفتید پاسپورتتان هم همراهتان نیست؟ خب من به مشخصات شما نیاز دارم. هیچ کارت دیگری هم همراه ندارید؟
من: نه، چرا؟
پلیس لاغر: خب باید برای شما برگ جریمه صادر کنم.
من: جریمه اش چقدره؟
پلیس لاغر نگاهی به پلیس چاق میکند. او هم شانه هایش را بالا می اندازد. پلیس لاغر نگاهی به صدها کبوتری که حالا دیگر بیشتر برنجها را خورده اند میکند و سرش را تکان میدهد: نمیدانم. نباید خیلی بیشتر از همین چند کیسه برنج باشه. من تا حالا کسی را به خاطر غذا دادن به کبوترها جریمه نکردم.
من: چرا ممنوعه؟
پلیس لاغر: خب برای اینکه تعدادشون زیاد میشه.
من: خب بشه. یعنی باید از گرسنگی بمیرند؟
پلیس لاغر: این تعداد کبوتر باعث مشکله. توریست هستید؟
من (با آلمانی دست و پا شکسته تر از قبل): نه اومدم بمونم ولی فکر نمیکنم کشوری که توش غذا دادن به کبوترها ممنوعه جای ماندن باشه!
هر دو پلیس نگاهی به هم میکنند. پلیس لاغر، نام و آدرس من را یادداشت میکند تا برایم برگۀ جریمه بفرستد. لیوان قهوه اش را از روی نیمکت برمیدارد و هر دو راه می افتند. بعد از چند قدم پلیس چاق به عقب بر میگردد و چند جمله میگوید که من متوجه همۀ آن نمیشوم ولی چیزی که میفهمم این است: "اگر خیلی میخواهید به کبوترها غذا بدهید، کسانی هستند که این کار را قانونی میکنند ولی در جاهای مخصوص. برین کشتارگاه. آنجا غذا میدن ولی جمعیتشان را هم کنترل میکنند...".
کشتارگاه؟؟؟ کنترل جمعیت کبوترها؟ سرم سوت میکشد. اگر قیافه اش در آن لحظه آنقدر جدی و در عین حال خیرخواهانه به نظر نمیرسید، فکر میکردم حتماً سر به سرم گذاشته است. دو روز طول کشید تا سر در بیاورم قضیه چیست. شهرداریها و برخی رسانه ها و البته گروهی از مردم ادعا میکنند تعداد کبوترها در شهرها خیلی زیاد شده است. سازمانهای حقوق حیوانات، بر این باورند که تعداد پرندگان زیاد نشده است بلکه تراکم آنها در محلهایی از شهرها که اتفاقاً جاهایی هستند که مردم نمیخواهند آنها را ببینند، زیاد شده است و از طرف دیگر، معتقدند یکی از مشکلهای فعلی آن است که با گسترش شهرها، تعداد زیادی از کبوترهای جنگلی که در حالت عادی فقط در جنگلها زندگی میکنند و روی درختها لانه میسازند زیستگاههای خود را از دست داده اند و مجبور شده اند به شهرها پناه ببرند. با این حال، سازمانهای حقوق حیوانات هم به زیاد شدن تعداد کبوترها در برخی از قسمتهای شهرها به عنوان یک مشکل نگاه میکنند، نه تنها برای آدمها بلکه برای خود این حیوانات. کبوترهای شهری به جای غذای طبیعی، از خرده نانهای ساندویچها و کیکها که مردم از روی خیرخواهی یا سهواً در کنار رستورانها و کافه ها روی زمین میریزند تغذیه میکنند. این غذاها که غذاهای سالمی برای این پرندگان نیستند، سیستم ایمنی و گوارشی پرندگان را ضعیف میکنند. آمار مرگ و میر در اثر بیماریها و گرسنگی و سرما خیلی بالاست. تعداد زیادی از این پرندگان هم قربانی تصادفات میشوند. متاسفانه تعداد زیادی از مردم هم روی خوشی به این پرندگان نشان نمیدهند چون در نتیجۀ تبلیغات بی رویه و تیترهای درشت و جنجالی روزنامه ها که فضولات این حیوانات را یکی از عوامل خسارت به ساختمانها و در نتیجۀ خسارت مالی توصیف کرده اند و همچنین، آنها را به عنوان عوامل گسترش بیماریها معرفی کرده اند، نسبت به این حیوانات بدبین شده اند. اگر چه در سالهای اخیر کارشناسان زیادی با ارائۀ نتایج تحقیقات خود و آمار نشان داده اند که این ادعاها تا حد زیادی بی اساس هستند، ولی پاک کردن یک ذهنیت اشتباه از جامعه کار بسیار سختی است. از سالها پیش، شهرداریها و سازمانهای دیگر، مانند شرکت قطار سعی کرده اند به روشهایی مانند پخش کردن سم و گاهی زنده گیری متوسل شوند. از طرف دیگر، کارشناسان معتقدند که بروز وضعیت بحرانی مانند نبود غذا و محل زندگی برای این حیوانات، نه تنها از تعداد آنها نمیکاهد بلکه باعث میشود آنها برای جلوگیری از انقراض نسل، تخم بیشتری بگذارند. تمام این مسائل باعث شده است که دوستداران حیوانات هم دست به کار شوند و در هر شهر، پروژه های ساختیافته و برنامه ریزی شده ای برای کنترل جمعیت این پرندگان به صورت انسانی راه اندازی کنند. در این پروژه ها، محلهای خاصی برای زندگی کبوترها ساخته میشوند و در همان محلها به آنها غذا داده میشود تا آنها را به این محلها جذب کنند. کبوترها خیلی زود جذب این محلها با لانه های پیش ساخته میشوند و تخمهای خود را در این لانه ها میگذارند. پس از هر تخم گذاری، دوستداران حیوانات تخمهای هر لانه را با تخمهای مصنوعی عوض میکنند طوری که کبوترها فکر میکنند روی تخمهای واقعی مینشینند. دوستداران حیوانات، با این روش توانسته اند تا حد زیادی جمعیت کبوترهای شهری را کنترل کنند. در شهر کوچکی که من در آن زمان ساکن بودم یک کشتارگاه قدیمی وجود داشت که خوشبختانه در دهه های اخیر مورد استفاده قرار نمیگرفت. در فضای پشت این کشتارگاه، دوستداران کبوترها یکی از این محلها ساخته بودند (جایی که پلیس چاق به آن اشاره میکرد). در شهرهای بزرگتر مانند فرانکفورت معمولاً چندین محل با چند صد لانۀ پیش ساخته در قسمتهای مختلف شهر وجود دارند و دوستداران حیوانات سعی میکنند، جاهای بیشتری درست کنند. در همان محلها غذارسانی انجام میشود و تخمها عوض میشوند. به این ترتیب کبوترها از پرواز به پیاده روها و ایستگاههای قطار و مترو و نزدیک شدن به رستورانها صرفنظر میکنند. علاوه بر این، در این پروژه ها محلهای مخصوصی برای نگهداری از کبوترهای زخمی و بیمار وجود دارند. موفقیت این پروژه ها مدیون کسانی است که به صورت داوطلبانه و شبانه روزی به این حیوانات کمک میکنند. حجم کار در این پروژه ها بسیار بالاست. برای نمونه، دفتر این پروژه در شهر فرانکفورت روزانه حدود 70 تماس تلفنی در مورد کبوترهای زخمی و بیمار دریافت میکند و چون بسیاری از مردم موارد را فقط گزارش میکنند، تعداد زیادی افراد داوطلب وجود دارند که سریع خود را به محل گزارش شده میرسانند تا کبوتر را با خود ببرند. کبوترها توسط دامپزشکان داوطلب در محل نگهداری کبوترها معاینه و درمان میشوند و در صورتی که بعد از درمان، قادر به زندگی مستقل باشند دوباره رهاسازی میشوند. در غیر این صورت، بقیۀ عمر خود را در پناهگاه کبوتران میگذرانند. در حال حاضر تنها در پناهگاه کبوتران فرانکفورت از 600 کبوتر به صورت دائمی نگهداری میشود. اگر چه دوستداران حیوانات با تلاش بی وقفۀ خود مشکلات روزانۀ تعداد زیادی از این حیوانات را حل میکنند، ولی تا حل نهایی این مشکلات راه درازی باقیست و آنها باید با چالشهای زیادی دست و پنجه نرم کنند مثلاً در شهر فرانکفورت با آنکه آنها توانسته اند با روشهای انسانی جمعیت این پرندگان را 25 درصد کاهش دهند، هر از چند گاهی شرکت قطار تلاش میکند این موفقیت را ناچیز جلوه دهد و برای بار دیگر، روشهایی مثل تله گذاری را رایج کند.

یادم نرود بگویم که من هرگز آن برگۀ جریمه را دریافت نکردم و حتی اگر دریافت میکردم، هرگز آن پلاستیک کوچک با یک مشت غله برای کبوترهای آسیب دیده و ضعیف از کیفم حذف نمیشد.

باشد که این نماد صلح روزی در صلح و آرامش زندگی کند. باشد که هر آنچه جان دارد از رنج نجات یابد...

 

توضیحات
نوشته شده توسط: تالین ساهاکیان
📅 منتشر شده در 11 اسفند 1394

حقوق بشر و حقوق حیوانات

humanrights

«این همه ظلم به آدم‌ها می‌شه، چرا شما‌ها چسبیدید به ظلمی که به حیوانات می‌شه؟»

فکر می‌کنید این جمله را از چه کسانی می‌شنوید؟ کسانی که زندگی خود را در طَبَق اخلاص گذاشته‌اند و خود را وقف کمک به انسان‌های مظلوم و مبارزه با ظلم و استثمار در برابر انسان‌ها کرده‌اند؟ نه، هرگز! افرادی که خالصانه خود را وقف کمک به انسان‌های مظلوم و دفاع از حقوق آن‌ها کرده‌اند، خوب می‌دانند که ظلم، ظلم است و این وظیفۀ اخلاقی ماست که با هر نوع ظلم، فارغ از آنکه قربانی چه کسی است مبارزه کنیم چون عدالت تنها در صورتی پایدار می‌ماند که فراگیر باشد و همۀ گروه‌ها را در بر بگیرد. آن‌ها خوب می‌دانند که ظلم به یک نفر، ظلم به همه است چون پایه‌های عدالت را برای همه سست می‌کند. نه، این جمله را کسی می‌گوید که ماه تا سال به فکر هیچ انسان مظلومی نیست، حتی هنگامی که از کنار آن‌ها می‌گذرد و فقط هنگامی به یاد حقوق بشر می‌‌افتد که کسی از حقوق حیوانات صحبت کند. این جمله را از کسانی می‌شنوید که نگرانیشان در مورد مظلومیت انسان‌ها به این محدود می‌شود که هر از چند گاهی آهی بکشند و بگویند «آه آدم‌های بیچاره!» یا برای خالی نبودن عریضه گاهی به اخبار گوش بدهند تا روز بعد هنگام خوردن ناهار با همکاران جمله‌ای هم در مورد انسان‌های مظلوم یا جنگ‌زده یا گرسنه رد و بدل کنند و احساس "خوب بودن" بکنند ولی هرگز خود یا حتی قسمتی از زندگی خود را وقف کمک به قربانیان نمی‌کنند. این جمله را از کسانی می‌شنوید که اگر هم گاهی از حقوق انسان‌های مظلوم صحبت می‌کنند، در حد همان صحبت‌های سطحی و توخالی و بدون عمل باقی می‌مانند...


«این همه آدم بدبخت هست، مردم آفریقا دارند از گرسنگی می‌میرند، آن وقت شما‌ها برای حیوانات پول خرج می‌کنید؟»

فکر می‌کنید این جمله را از چه کسی می‌شنوید؟ کسی که از نان شب خود می‌گذرد تا یتیمی را سیر کند یا به جای پس‌انداز پول خود برای خرید خانه یا ماشین یا هر چیز دیگر هر ماه به پروژه‌های سازمان‌های حمایت از کودکان در مناطق محروم یا جنگ‌زده کمک می‌کند؟ نه، کسی که به درجه‌ای از درک و همدردی رسیده است که حاضر است از خود بگذرد و به دیگری سیری و امنیت بدهد خوب می‌داند که گرسنگی و درد و عدم امنیت و بیماری برای همه، چه انسان و چه حیوان، تا چه اندازه دردناک است. او خوب می‌داند که هر تلاشی برای کم کردن درد و رنج هر قربانی تا چه اندازه لازم و واجب است. او هر تلاشی برای بهبود اوضاع در هر زمینه‌ای را می‌‌ستاید...
نه، دریغ! این جمله را از کسی می‌شنوید که همین دیروز شما را در چهار تا مغازۀ کفش فروشی با خود کشانده است تا برای بچه اش که حداقل ۶ جفت کفش دارد، یک جفت کفش دیگر بخرد بدون آنکه فکر کند شاید با همین پول می‌توانست چند تا از همان گرسنگان را که امروز به یادشان افتاده است سیر کند. این جمله را از کسی می‌شنوید که بریز و بپاش‌هایش را دیده اید و می‌دانید وقتی بعد از هر مهمانی آن همه غذا را در سطل زباله می‌ریزد، به گرسنگی مردم آفریقا یا حتی سر خیابان فکر نمی‌کند. این جمله را از کسی می‌شنوید که حاضر نیست برای کمک به نیازمندان از گوشه‌ای از آرزو‌های شخصی خود بگذرد. این جمله را از کسی می‌شنوید که اگر صدقه می‌دهد برای دفع ۷۰ نوع بلا از خود و خانواده‌اش می‌دهد نه برای رفع بلا از گرسنگان و آسیب دیدگان...


«اینقدر مطلب در مورد حقوق حیوانات می‌نویسید در حالی که این همه آدم بدبخت است!»

فکر می‌کنید این جمله را از چه کسی می‌شنوید؟ لابد از کسی که شب و روز فقط در مورد حقوق بشر مطلب می‌نویسد و یک وب سایت و دو تا وبلاگ در مورد حقوق بشر راه‌اندازی کرده است. به دیوار فیس‌بوکش سر می‌زنید. حتی یک مطلب جدی نمی‌بینید که توسط خود او در مورد حقوق بشر نوشته شده باشد. همۀ پست‌ها مطالب سطحی و طنز و علایق شخصی و روزمرگی‌های شخص هستند. نه، کسی که واقعاً و به دور از ریا و تزویر، دغدغۀ «حقوق بشر» را دارد و معنای کلمۀ "حق" را به درستی درک کرده است، خوب می‌داند که «اولیه‌ترین حق» بعنی حق زندگی آزاد به دور از استثمار و شکنجه و بردگی و ارعاب، حق انحصاری انسان‌ها نیست و هیچ جیز به ما اجازه نمی‌دهد موجودات دیگر را به بردگی و استثمار بکشانیم. او خوب می‌داند که «حق» برای همه است و نه برای یک دستۀ خاص از جامعه یا یک گونۀ خاص.


«همین وقتی که برای حیوانات می‌گذارید را می‌توانستید برای انسان‌ها بگذارید.»

فکر می‌کنید این جمله را از چه کسی می‌شنوید؟ از خانم چشمپزشکی که با وجود داشتن دو فرزند، یک سال در میان سه هفته از مرخصی سالانۀ خود را به آفریقا سفر می‌کند تا ۳۰ تا جراحی رایگان بکند و بینایی مبتلایان به آب مروارید را به آن‌ها بازگرداند یا از کسی که وقت آزاد خود را صرف کمک داوطلبانه به سالمندان، افراد نیازمند، بچههای یتیم، کوتاه کردن ناخن‌های پیرزن ۹۰ سالۀ فلج همسایه، گرداندن پیرمرد همسایه که پارکینسون دارد و غیره می‌کند؟ نه! کسی که این کار‌ها را با نیت پاک انجام می‌دهد می‌داند که هر کمکی در جهت بهبود وضعیت و آوردن خوشی و امنیت به زندگی یک دردمند ارزش دارد و لازم است.
نه! این جمله را از کسی می‌شنوید که وقتی به تهِ تهِ حرف‌ها و کارهایش نگاه می‌کنید تنها به یک واقعیت می‌رسید: «خودباختگی» و «خودمحوری». این جمله را از کسی می‌شنوید که حتی اگر تمام روز یا سالش را به بطالت بگذراند، وقتی برای کمک به نیازمندان و باز کردن گره از کار کسی که سود شخصی نداشته باشد ندارد.



«حقوق انسان‌ها اولویت داره»!

فکر می‌کنید این جمله را از چه کسی می‌شنوید؟ از کسی که لااقل خودش به حقوق انسان‌ها و حیوانات احترام می‌گذارد؟ نه، هرگز! این جمله را بدون استثنا از کسانی می‌شنوید که خودشان نه به حقوق حیوانات احترام می‌گذارند و نه به حقوق انسان‌ها. در واقع، آن‌ها با این جمله به شما می‌گویند خوششان نمی آید که کار‌های آن‌ها را «غیر اخلاقی» می‌دانید. آن‌ها از تغییر گریزان‌اند و می‌خواهند به رویۀ سابق خود ادامه دهند بدون اینکه نسبت به خودشان احساس بدی داشته باشند ولی شما با به رو آوردن واقعیت‌ها، این امکان را از آن‌ها می‌گیرید چون خودشان هم خوب می‌دانند حق با شماست. اگر بحث را ادامه دهید و به زمینههای مختلف حقوق بشر برسید، می‌بینید این دسته از افراد هر جا که مصالح شخصی حکم کنند، حقوق انسان‌های دیگر را هم زیر پا می‌گذارند. اگر از آن‌ها بپرسید چرا به فلان شخص باج زیر سبیل دادی تا نوبتت را جلو بیندازد و حق دیگران را زیر پا بگذارد، بهانه می‌تراشند و از حقوق کودکان دم می‌زنند. اگر بپرسید چرا با این بچه با این لحن بد حرف می‌زنید، از بدبختی کارگران حرف می‌زنند. اگر بپرسید چرا در فلان فعالیت برای کارگران کمک نکردی، باز به گروه دیگری چنگ می‌زنند. برای این دسته از افراد تنها یک چیز است که "اولویت" دارد: مصالح خودشان.

 


«من ترجیح می‌دم مثلاً در زمینۀ سوادآموزی برای کودکان مناطق محروم یا کمک به کودکان جنگ زده یا زمینۀ فلان کمک کنم»

اینجا دیگر برایتان مهم نیست این جمله را از چه کسی می‌شنوید و برای یک لحظه یادتان می‌رود که فعالیت برای حقوق یک دسته ظلم به دستۀ دیگر را توجیه نمی‌کند و هر چیزی جای خود را دارد. اولین چیزی که می‌شنوید صدای خوشحال و هیجان‌زدۀ خودتان است که می‌گوید «بسیار عالی! دقیقاً چکار می‌کنید یا چکار می‌خواهید بکنید؟» و سعی می‌کنید وارد جزئیات شوید (مخصوصاً اگر خودتان هم تا حدودی در زمینۀ مورد علاقۀ ایشان فعال باشید) ولی افسوس... جوابش ناامید کننده است. او تنها خواسته است چیزی بگوید و طوری حرف می‌زند انگار از او خواسته‌اید تبدیل به «فعال حقوق حیوانات» بشود و می‌خواهد بگوید «اگر، اگر، اگر هم قرار بود کاری بکنم، به فعالیت برای حقوق حیوانات علاقه‌ای نداشتم» در حالی که تنها چیزی که از او خواسته‌اید این بود که از کشتار و استثمار حیوانات پشتیبانی نکند یا خیلی وقت‌ها حتی از او چیزی نخواسته‌اید و فقط در این باره در سایت یا صفحۀ شخصی خودتان مطلبی نوشته‌اید یا در یک جمع، جواب سوالی را داده‌اید. این مثل آن است که به کسی بگویید این بچه را کتک نزن و او جواب بدهد «ولی من ترجیح می‌دم برای حقوق کارگران مبارزه کنم»!!! یا مثلاً روی دیوار فیس‌بوکتان بنویسید «خشونت در برابر زنان کار غیر اخلاقی است» و کسی که هر روز خانمش را آزار می‌دهد بیاید بگوید «ولی من ترجیح می‌دم به کودکان یتیم کمک کنم»!!!! و تازه بعد هم مشخص شود که این اشخاص نه به حقوق کارگران اهمیت می‌دهند و نه کودکان یتیم.


خلاصه:


آقا یا بانوی گرامی، دوست عزیزی که دم از «اولویت حقوق بشر بر حقوق حیوانات» می‌زنید:

  • عدالت و امنیت تنها زمانی ریشه می‌گیرد و پایدار می‌ماند که همۀ گروه‌های جامعه را در بر بگیرد. افراد و گروه‌های مختلف جامعه مثل حلقههای زنجیر به هم متصل‌اند و حقوق همۀ گروه‌ها اهمیت دارد. عدم وجود عدالت و امنیت برای یک گروه، به معنای عدم وجود عدالت و امنیت برای همه است. فرقی نمی‌کند که کسی برای حقوق سالمندان فعالیت کند یا بچه‌های جنگ‌زده یا معتادان یا بیماران یا زندانیان یا کارگران یا معلمان یا... حیوانات هم گروهی از جامعۀ ما هستند و محروم کردن آن‌ها از حقوق خود با هیچ اصل اخلاقی سازگاری ندارد.
  • حقوق بشر و حقوق حیوانات نه تنها دو بحث مجزا نیستند، بلکه مکّمل و مشوّق یکدیگر هستند. «هنری اس سالت»، نویسنده، بشر دوست، اصلاح‌طلب و فعال حقوق حیوانات در این باره می‌گوید:
    «رهایی انسان از خشونت و بی‌عدالتی، آزادی حیوانات را به همراه خواهد آورد. هر دو اصلاح به طور جدایی‌ناپذیری به هم متصل هستند و هیچ کدام به تنهایی به تحقق کامل نمی‌رسد.»

    حقوق بشر و حقوق حیوانات آنچنان به هم مربوط هستند که محبوب‌ترین و سرشناس‌ترین فیلسوفان و فعالان صلح، طرفداران بی‌شائبۀ حقوق حیوانات نیز بوده‌اند. آلبرت شوایتزر، پزشک و فیلسوف، برندۀ جایزۀ صلح نوبل می‌گوید:
    «تا زمانی که بشر دایرۀ محبت خود را به همۀ موجودات زنده گسترش ندهد، به صلح دست نخواهد یافت.»

    لئو تولستوی انسان‌شناس، فیلسوف و نویسندۀ روسی در این باره می‌گوید:
    «از حیوان‌کشی تا آدم‌کشی و از حیوان‌آزاری تا انسان‌آزاری تنها یک قدم فاصله است.»

    و همچنین:
    «تا زمانی که کشتارگاه‌‌ها وجود دارند، میدان‌‌های جنگ وجود خواهند داشت.»

    این وظیفۀ انسانی ماست که بدون قائل شدن تبعیض، از اعمال خشونت و ظلم در برابر هر انسان یا حیوانی خودداری و جلوگیری کنیم. اگر بی‌عدالتی و ظلم در برابر حیوانات را جایز بدانیم، این بی‌عدالتی خیلی سریع در بقیۀ ابعاد جامعه ریشه می‌دواند. اگر افراد جامعه یاد بگیرند به حقوق حیوانات احترام بگذارند قطعاً به حقوق یکدیگر هم احترام خواهند گذاشت. وقتی یک قرن پیش از جورج انجل، بنیانگذار سازمان حقوق حیوانات ایالت ماساچوست، پرسیدند «چرا این همه وقت و پول خود را صرف صحبت در مورد مهربانی با حیوانات می‌کنی در حالی که این همه خشونت به خود انسان ‌ها روا می‌شود؟» او جواب داد «من روی ریشه‌‌ها کار می‌کنم.»
    · هر کسی می‌تواند در هر زمینه یا زمینه‌هایی که دوست دارد فعال باشد و کمک به هیچ گروهی مهم‌تر یا کم اهمیت‌تر از کمک به گروه دیگر نیست. مهم این است که هر کس، مرز‌های «خود» و «مصالح شخصی» را پشت سر بگذارد و حاضر شود برای کم کردن رنج در دنیا قدم‌هایی بردارد.

  • مهم نیست یک فرد برای کمک به کدام گروه قربانی یا نیازمند از جامعه فعالیت می‌کند ولی مهم است که به حقوق «همه» احترام بگذارد. اگر کسی از حقوق حیوانات صحبت می‌کند، به این معنا نیست که از شما می‌خواهد برای حقوق حیوانات فعالیت کنید یا برای این کار وقت بگذارید. هیچ کس تنها با رعایت حقوق، به یک «فعال» تبدیل نمی‌شود مثلاً کسی که به حقوق کودکان احترام می‌گذارد، لزوماً یک «فعال حقوق کودکان» محسوب نمی‌شود یا برعکس، لازم نیست کسی فعال حقوق کودکان بشود تا به حقوق کودکان احترام بگذارد. تنها چیزی که یک فعال حقوق حیوانات از شما می‌خواهد این است که حقوق حیوانات را زیر پا نگذارید پس اینجا بحث «اولویت و علاقۀ شخصی» شما برای فعالیت در یک زمینۀ خاص مطرح نیست. شما آزادید در هر زمینه‌ای که دوست دارید فعالیت کنید یا نکنید.

  • مهم نیست که برای شخص شما کدام موضوعات اولویت بیشتر دارند. هر کسی آزاد است در زمینه‌هایی که خودش مناسب می‌داند و فکر می‌کند می‌تواند در آن‌ها موثرتر عمل کند فعالیت کند. این یک انتخاب شخصی است و حق این انتخاب برای هر شخص محفوظ است پس اولویت‌های خودتان را به دیگران تحمیل نکنید. اگر روزی دیدید یک فعال حقوق حیوانات در زمینۀ دیگری کار اشتباهی انجام می‌دهد و حق انسانی را پایمال می‌کند، این وظیفۀ انسانی شماست که این مورد را گوشزد کنید ولی هرگز به خودتان اجازه ندهید به کسی دیکته کنید که مثلاً برای حقوق حیوانات وقت نگذارد چون به نظر شما حقوق یک گروه دیگر مهم‌تر است.

  • حقوق بشر، محیط زیست و حقوق حیوانات مثل سه راس یک مثلث به همدیگر ارتباط دارند و نمی‌توانند مستقل از همدیگر باشند. اگر در مورد جنبه‌های مختلف حقوق حیوانات (مانند گیاهخواری) تحقیق کنیم، می‌بینیم که رعایت حقوق حیوانات چه به صورت مستقیم و چه یه صورت غیر مستقیم روی حقوق بشر و محیط زیست تاثیر مثبت بسزایی دارد و عدم رعایت این حقوق، حقوق و بقای محیط زیست و انسان‌ها را نیز به خطر می‌ اندازد مثلاً صنعت دامداری یکی از دلایل اصلی هدر دادن آب، غذا و منابع طبیعی و همچنین، از بین رفتن جنگل‌ها و آلودگی محیط زیست است که حق زندگی سالم را از تمام موجودات و از جمله خود انسان‌ها و مخصوصاً انسان‌هایی که در جوامع فقرزده زندگی می‌کنند می‌گیرد. بیهوده نیست که امروزه سازمان‌های مدیریت غذا و آب، سازمان‌های محیط زیست و سازمان‌های حقوق حیوانات در مورد همۀ مسائل تا این اندازه هم‌سو و هم‌زبان هستند. قبل از آنکه داد سخن از مردم فقرزده سر بدهید، در مورد جنبه هایی از حقوق حیوانات که تاثیر مستقیمی بر کیفیت زندگی همین مردم می‌گذارند، تحقیق کنید. همچنین، آگاهی خود را در بارۀ ارتباط مستیم حقوق حیوانات و حفظ محیط زیست بالاتر ببرید.

  • فعالیت برای حقوق یک گروه به معنای عدم فعالیت برای حقوق یک گروه دیگر نیست. وقتی با یک فعال حقوق حیوانات بحث می‌کنید و مرتب «حقوق بشر» را بر سر «حقوق حیوانات» می‌کوبید، این احتمال قوی را هم در نظر بگیرید که ممکن است این فعال حقوق حیوانات در زمینۀ حقوق بشر هم فعال باشد (و خیلی بیشتر از آنکه بتوانید تصورش را بکنید هم فعال باشد) پس مراقب باشید آنقدر روی اولویت حقوق بشر تکیه کنید که اگر حرف به جزئیات فعالیت در مورد حقوق بشر کشید شرمنده نشوید!

  • دلیل اینکه عده ای وقت و انرژی خود را صرف دفاع از حقوق حیوانات می‌کنند، این است که عدۀ خیلی بیشتری به صورت مستقیم یا غیر مستقیم (مثلاً با انتخاب‌های خود در غذا و پوشاک و غیره) حقوق حیوانات را پایمال می‌کنند. اگر نگران وقت و انرژی طرفداران حقوق حیوانات هستید، از خودتان شروع کنید، از چرخۀ ظلم در برابر حیوانات خارج شوید!

 

  1. بارنی
  2. هاری و راههای مبارزه با آن
  3. عقیم کردن گربه ها
  4. عقیم کردن سگها

صفحه12 از16

  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
  • 14
  • 15
  • 16
در همین رابطه بخوانید:
  • چرا حقوق حیوانات؟
  • حیوانات پرورشی
  • حیوانات خانگی
  • سوال‌ها و جواب‌ها
  • دانلودها و پیوندها
  • سخنان بزرگان و مشاهیر
  • کتاب پاک‌گیاه‌خواری
© 2008-2026 www.hoghooghe-heivanat.com. All Rights Reserved.
این سایت برای بهینه سازی و برآورد استفاده کاربران از کوکی استفاده می‌کند. با موافقت خود ما را در بهینه سازی سایت یاری می‌دهید.