Hoghooghe-Heivanat Logo
quote14
  • حقوق حیوانات
  • گیاه‌‌خواری
  • آزمایش روی حیوانات
  • پوشاک و حقوق حیوانات
  • سرگرمی
  • حیوانات کار
  • موضوعات متفرقه
  • درباره و ارتباط
  • دل‌نوشته‌ها
توضیحات
نوشته شده توسط: تالین ساهاکیان
📅 منتشر شده در 21 دی 1395

درد دل زنانه!

mother
 تولد فرزندت را به یاد داری؟ مطمئنم که به یاد داری. وقتی صدای گریه‌اش را شنیدی، بی‌اختیار اشک از چشمانت سرازیر شد. تو نمی‌دانستی این اشک شوق است یا اشک آسوده شدن از درد... همه چیز برای تولد او آماده بود و تو و همسرت نه ماه برای این لحظه انتظار کشیده بودید ولی با این حال این لحظه چه حس عجیبی داشت. تو او را دیدی، با بدنی خیس و صورتی که انگار همه چشم بود. هنوز گیج بودی و نمی‌توانستی آن ملقمۀ عجیب از احساسات گوناگون را توصیف یا تعبیر کنی ولی می‌دانستی که عاشقش شدی. می‌دانی؟ فرزند اول من نتیجۀ یک تجاوز بود و من تا ماه‌های آخر نمی‌دانستم چه چیزی در انتظار من است. وقتی درد زایمان شروع شد، به شدت ترسیدم. فکر کردم دارم می‌میرم. شاید تو هم همین حس را داشتی ولی می‌دانستی که آن همه آدم و امکانات در خدمت تو هستند تا تو و بچه‌ات سالم بدانید. من آن امکانات را نداشتم، کسی هم نگران من و بچه‌ام نبود ولی با این حال هر دو زنده ماندیم. بچۀ من آنجا بود با بدنی خیس و صورتی که انگار همه چشم بود، چشم‌های قهوه‌ای با مژه‌های بلند ابریشمی... مگر می‌شد عاشقش نشوم؟ وقتی بدن نحیفش را دیدم یاد کودکی خودم افتادم، آن روزهای سیاه در آن سلول انفرادی، بی‌مادر و بی‌عشق...در کنار سلول من سلول‌های دیگری بودند که در هر کدام از آنها کودکی زندانی شده بود، بی‌مادر و بی‌عشق... ما اجازۀ لمس همدیگر یا بازی با هم را نداشتیم. حتی بعدها وقتی مرا از آن سلول بیرون آوردند فرصتی برای دوستی به من ندادند. برای همین هم تا لحظۀ تولد فرزندم فقط حسرت دوست داشته شدن و دوست داشتن را تجربه کرده بودم و از عشق چیزی نمی‌دانستم ولی این عشق بود، خودِ خودِ عشق...
 یادت هست دفعۀ اول وقتی به فرزندت شیر دادی چه حسی داشتی؟ هیچ فکر نمی‌کردی آنقدر دردآور باشد. می‌خواستی جیغ بزنی ولی وقتی چشمت به نگاه آرام او موقع خوردن شیر می‌افتاد همه چیز را تحمل می‌کردی. من هم فکر نمی‌کردم شیر دادن بتواند آنقدر دردآور باشد. یادت هست خانواده و دوستانت به عیادتت آمدند و چه دلداری‌ها دادند و از نورسیده چه تعریف‌ها کردند؟ من و بچه‌ام فقط یک بازدید کننده داشتیم ولی او برای احوالپرسی نیامده بود. او بچۀ مرا در یک فرغون انداخت و راه افتاد. من دنبالش دویدم، شیون کردم، فایده‌ای نداشت. آیا او را دوباره پیش من برمی‌گردانند؟ من فریاد می‌زدم و بچه‌ام را صدا می‌کردم ولی کسی برای کمک نیامد...دقیقه‌ها تبدیل به ساعت‌ها و ساعت‌ها تبدیل به روز شدند و فرزند من برنگشت. من هنوز شیون می‌کردم ولی کسی نمی‌فهمید چه می‌گویم. روز بعد همان شخص دوباره پیش من آمد ولی نه، بچه‌ام همراهش نبود. او آمده بود که مرا به ماشین شیردوشی ببندد. سوگواری من ماه‌ها ادامه داشت ولی کسی توجهی به من نمی‌کرد. آنجا پر بود از مادرانی مثل من که هر کدام به درد خودشان می‌سوختند. بعضی از آنها آنقدر افسرده و هیستریک بودند که دیگر متوجه دنیای اطراف خود نبودند. آنها فقط غذا میخوردند و سر ساعتهای مشخص و اتوماتیک‌وار به طرف ماشین‌های شیردوشی می‌رفتند.
 یادت هست وقتی سینه‌ات زخم شد، چه دردی داشتی؟ دردی که اصلاً تصورش را نمی‌کردی. تو نمی‌توانستی زیر دوش بایستی، نمی‌توانستی لباس‌های خودت را تحمل کنی ولی در همان زمان باید به بچه‌ات شیر هم می‌دادی. من هم این دردها را کشیدم با این تفاوت که بدن من را طوری تغییر داده‌اند که چندین برابر معمول شیر بدهم. می‌توانی تصور کنی اگر چندین برابر مقدار طبیعی شیر داشتی سینه‌هایت چقدر سنگین و دردناک می‌شدند؟ و یادت نرود من دیگر بچه‌ای نداشتم که با دیدنش آرام شوم. آیا بچۀ من شیر میخورد؟ آیا او هنوز زنده بود؟ 
 یادم رفت برایت بگویم که سه ماه پس از تولد اولین بچه‌ام همان مردی که یک سال پیش با آن وسایل مسخره به سراغم آمده بود و به من تجاوز کرده بود دوباره به سراغم آمد. من افسرده بودم، خیلی افسرده. این بار همه چیز سخت‌تر بود. در حالی که هر روز چندین برابر حالت طبیعی شیر از من می‌دوشیدند و داشتم زیر وزن خودم و سینه‌هایم داغون می‌شدم، شکمم هم دوباره شروع به بزرگ شدن کرد. تا ماه هشتم همچنان مرا به ماشین شیردوشی می‌بستند. می‌توانی تصور کنی؟ باز یک زایمان سخت دیگر... و بچۀ دومم روی پاهای لرزانش ایستاد. یک دختر زیبا... دلم می‌خواست پنهانش کنم ولی کجا؟ من که در زندانم جایی نداشتم. وقتی روز بعد یک نفر با فرغون به طرف من آمد، به او حمله کردم ولی چند نفر به کمک او آمدند و مرا کتک زدند و در حالی که شیون می‌کردم بچۀ دومم را هم بردند. این بار دیگر می‌دانستم که او بر نمیگردد. او را کجا بردند؟ نمی‌دانم. تو می‌دانی؟ 
می‌دانی؟ بچۀ سومم را هم بردند. من دوباره باردارم. به زودی بچه‌ام به دنیا می‌آید. در چند ماه گذشته سینه‌هایم چند بار به شدت عفونت کردند و من تا پای مرگ رفتم. برایت تعریف نمی‌کنم چطور عفونت سینه‌هایم را خالی کردند چون می‌دانم از تصورت خارج است... استخوان‌هایم در نتیجۀ زایمان‌های پیاپی و وزن زیاد و شیردهی مداوم از بین رفته‌اند. من دیگر نمی‌توانم روی پاهایم بایستم. تب دارم. امروز با یک جرثقیل مرا بلند کردند و پشت یک کامیون انداختند. من حتی توان مقاومت نداشتم. حالا اینجا هستم. از پشت درهای بسته صدای فریادها و جیغ‌ها را می‌شنوم و روی شکمم لگدهای بچه‌ام را حس می‌کنم. می‌دانی اینجا کجاست؟ راستی تو الان چکار میکنی؟ ظهر است، احتمالاً همراه همسر و بچه‌ات بر سر میز ناهار نشسته‌اید. چه می‌خورید؟ آیا به یاد من و بچه‌هایم هستی؟



توضیحات
نوشته شده توسط: تالین ساهاکیان
📅 منتشر شده در 07 دی 1395

مرا دریاب

find me

مرا دریاب
در یک کودکی تجربه نشده
بی‌لذّت
بی‌مادر
بی‌محبت
بی‌بازی
بی‌سرگرمی
بی‌زندگی...
مرا دریاب
در دیدار اره و آهن و داغ
در لحظهٔ خونین شکنجه
بی‌صدا
بی‌پناه
بی‌حق
بی‌دفاع...
مرا دریاب
در پوسیدگی در گوشهٔ زندانی تاریک
بی‌جرم
بی‌وکیل
بی‌نام
بی‌هویت
بی‌ارزش
بی‌فردا...
مرا دریاب
ایستاده در یک قدمی مرگ
در لحظهٔ تیزی چاقو
بی‌راه پس
بی‌راه پیش
بی‌دفاع
بی‌صدا
بی‌نام
بی‌فردا...

 

توضیحات
نوشته شده توسط: تالین ساهاکیان
📅 منتشر شده در 01 دی 1395

ساعت صفر

new born calf 3

ساعت صفر است

و تو آنجا ایستاده‌ای

با مژه‌های خیس ابریشمی

زیبا و پر از شور بودن

پلک‌هایت پر از میل گشودن ...

هنوز نمی‌دانی اما طفلکم

که در جهنم ایستاده‌ای

که هر درِ خروجی این سیاه‌چالهٔ اهریمنی

در ورودی است برای جهنم دیگری...

تو آنجا ایستاده‌ای

سرشار از هوش و بودن

پر از میل شکفتن

نمی‌دانی اما طفلکم

اینجا تو یک زباله‌ای،

یک شماره‌ای،

یک بی‌نام،

یک هیچ

که ندارد نشانه‌ای...

نگاه مهربان مادرت

سنگینی غم دارد

خوب می‌داند

که می‌برند تو را به اشاره‌ای...

نخواهی دید طفلکم

نه آفتابی

نه آسمانی

نه بازیِ ابری

نه بادی، نه بارانی

نه ماهی، نه ستاره‌ای...

محکومی تو

به تنهایی

به دیوارهای بتونی

و میله‌های آهنی

شب و روز

شب و روز

شب و روز

تا بگیرند جانت را

نداری تو چاره‌ای...

می‌بلعند این دیوارها

ضجه‌هایت را

ساکت خواهد بود

پیکر تکه شده‌ات طفلکم

در یخچال

بر سر سیخ

بر سفرهٔ هر خانه‌‌ای...

قصهٔ هزار درد دارد

هر گوشهٔ این ناکجا

بیرون اما طفلکم

گوش‌ها همه کر

چشم‌ها همه کور

بر این درد و رنج،

حتی بر استعاره‌ای...

نخواهد گریست کسی طفلکم

بر زندگیِ تباه شده‌ات

نمی‌آید داستان دردت

در هیچ غمنامه‌ای...

برای گردنت چاقو تیز کرده‌اند جلادان

گم خواهند شد

چشم‌های زیبایت طفلکم

در سطل زباله

مثل تفاله‌ای...

ساعت صفر است

و تو آنجا ایستاده‌ای

زیبا و پر از شور بودن

هنوز نمی‌دانی طفلکم

که نیست زندگی برای همه موهبتی

نفرین بر تولد

کاش می‌شد بازگشت

به ساعت قبل از صفر

و چشم نگشود در چنین دردخانه‌ای...

 

 

توضیحات
نوشته شده توسط: تالین ساهاکیان
📅 منتشر شده در 22 آذر 1395

همزاد

zan

مرا نترسان

از این شب قیراندود

که ویرانی را

خوب می‌شناسم...

مرا نترسان

از اندوه

که همسفرم است،  

یار قدیمی‌ام...

مرا نترسان

از چک چک ناامیدی

که دردریا افتاده‌ام

از باران چه باکم؟

مرا نترسان

از سایه‌های بلند تردید

که من به تردیدها مومن‌ام...

مرا نترسان

از نرسیدن

نمی‌بینی هر قدم این راه رسیدن است

و دگردیسی؟

مرا نترسان از

تابلوهای ایست و علامت‌های عبور ممنوع‌

که روح کولی دربدرم

آتش‌ها برافروخته

در سرزمین‌های ممنوعه

و میثاقی دارد

با بوی غریب خاک ناکجاآبادها...

مرا نترسان

از انبوه نشانه‌ها

که به آسمان‌خراش‌ها و آهن‌پاره‌ها می‌رسد

امتداد نوک تیزشان

نمی‌بینی مهربان‌ترین ستاره چگونه چشمک می‌زند

و همهٔ راه آیه و نشانه می‌شود؟

مرا نترسان از تنهایی این شب قیراندود

که حنجرهٔ جغدی

با روح آشفته‌ام هم‌صداست

و با آوار این خاموشی در جنگ

و تهِ قار قارِ کلاغ‌های بی‌خواب شده

آوای بشارتی است

که تنها کسی می‌شنود

که با عشق همزاد است...

 

 

توضیحات
نوشته شده توسط: تالین ساهاکیان
📅 منتشر شده در 04 آبان 1395

رقص و جنگ خرس‌ها، تفریح و سرگرمی با خون!

bear dancing
در کشور پاکستان، هر سال شکارچیان تعدادی خرس مادر را شکار می‌کنند و فرزندان آنها را به اسارت می‌گیرند. هر لحظۀ زندگی کوتاه این خرس‌ها که بیشتر از ۸ سال عمر نمی‌کنند پر از رنج است. آنها که در سن خیلی پایین از نعمت مادر و آزادی و طبیعت محروم شده‌اند، برای رقصیدن تربیت می‌شوند. دندان‌های نیش آنها را می‌شکنند، ناخن‌هایشان را کوتاه می‌کنند، حلقه‌ای در بینی‌شان می اندازند و فک‌شان را برای نصب دهان‌بند سوراخ می‌کنند.

bear dancing3

هر روز جمعیتی برای تماشای "رقص" این موجودات نگون‌بخت معرکه می‌گیرند و مبلغی به "صاحب" خرس پرداخت می‌کنند ولی قضیه به اینجا هم ختم نمی‌شود. معمولاً این خرس‌ها پس از رسیدن به بلوغ کامل برای سرگرمی دیگری به نام "جنگ خرس‌ها" استفاده می‌شوند. در این معرکه‌گیری‌ها، مردم چند سگ "تربیت شده برای جنگ" را که اگر نگون‌بخت‌تر از خرس‌ها نباشند، خوشبخت‌تر هم نیستند به جان خرس زنجیر شده می‌اندازند. این جنگ‌ها به زخم‌ها و آسیب‌های شدید در سگ‌ها و خرس و حتی مرگ سگ‌ها ختم می‌شوند...

bear baiting

پس از مرگ هر خرس، مردم دوباره به کوه‌ها می‌روند و پس از کشتن یک خرس ماده، توله‌اش را به اسارت می‌گیرند و چرخهٔ ستم از نو شروع می‌شود. این در حالی است که خرس‌های هیمالیا و خرس‌های آسیایی در خطر نابودی نسل هم هستند. البته جنگ خرس‌ها در کشور پاکستان ممنوع است ولی اجرای این قانون چندان جدی گرفته نمی‌شود. از چند دهه پیش، سازمان‌های حقوق حیوانات و از جمله سازمان بین المللی "World Animal Protection" تلاش می‌کنند به خرس‌های پاکستان کمک کنند:
• آنها تعدادی پناهگاه برای خرس‌ها ساخته‌اند و تعدادی از خرس‌ها را آزاد یا خریداری کرده و در این پناهگاه‌ها پناه داده‌اند.
• آنها ازمسجدی به مسجد دیگر می‌روند و سعی می‌کنند مردم را راضی کنند از این خشونت پشتیبانی نکنند.
• آنها تا کنون حمایت بسیاری از مقامات محلی را جلب کرده‌اند و مقامات دولتی را راضی کرده‌اند نظارت بیشتری بر قانون ممنوعیت جنگ خرس‌ها داشته باشند.
• آنها مرتب جاهای مشکوک را زیر نظر می‌گیرند تا موارد جنگ خرس‌ها را پیدا و گزارش کنند.
• آنها در تلاش هستند با مذاکره با لابی‌ها قانونی برای ممنوعیت مالکیت خرس و یا لااقل ممنوعیت رقصاندن خرس‌ها در پاکستان تصویب کنند.
• آنها با پیشنهاد کار یا موقعیت‌های بهتر سعی می‌کنند صاحبان خرس‌ها را راضی کنند دست از این کار بردارند و خرس‌های اسیر را به فعالان حقوق حیوانات تحویل دهند.

در نتیجۀ این تلاش‌ها، تعداد قربانیان جنگ خرس‌ها از ۳۰۰ عدد در سال ۲۰۰۰، به ۴۰ عدد در سال ۲۰۱۴ رسید.
البته رقصاندن و حتی جنگ خرس‌ها منحصر به کشور پاکستان نمی‌شود. در کشورهایی مثل هند و اوکراین نیز این سرگرمی خون و خشونت هنوز برچیده نشده است.
به امید روزی که هیچ حیوانی اسیر زیاده‌خواهی و خون‌خواهی انسان‌ها نباشد...

  1. رقص اسب‌ها
  2. حیوانات کار
  3. درشکه‌های اسب
  4. مسابقات رودئو

صفحه9 از16

  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
در همین رابطه بخوانید:
  • چرا حقوق حیوانات؟
  • حیوانات پرورشی
  • حیوانات خانگی
  • سوال‌ها و جواب‌ها
  • دانلودها و پیوندها
  • سخنان بزرگان و مشاهیر
  • کتاب پاک‌گیاه‌خواری
© 2008-2026 www.hoghooghe-heivanat.com. All Rights Reserved.
این سایت برای بهینه سازی و برآورد استفاده کاربران از کوکی استفاده می‌کند. با موافقت خود ما را در بهینه سازی سایت یاری می‌دهید.