Hoghooghe-Heivanat Logo
quote14
  • حقوق حیوانات
  • گیاه‌‌خواری
  • آزمایش روی حیوانات
  • پوشاک و حقوق حیوانات
  • سرگرمی
  • حیوانات کار
  • موضوعات متفرقه
  • درباره و ارتباط
  • دل‌نوشته‌ها
توضیحات
نوشته شده توسط: تالین ساهاکیان
📅 منتشر شده در 14 دی 1396

zendanban 800

 

«زندانبان»

ماهی تو تُنگ بلور

خواب دریا را می‌دید

تا می‌اومد شنا کنه

به دیوارها می‌رسید

 

گله می‌کرد به زندانبان

دل‌آزرده و بی‌تاب

فریادهاش اما همه

حباب می‌شدند رو آب

 

تو یه قفس کوچیک

قناری کز کرده بود

از زندگی بی‌پرواز

اون دیگه دل کنده بود

 

به زندان‌بان زاری می‌کرد

از قفس آزادش کنه

مرد ولی گمان می‌کرد

از سر شادی می‌خونه

 

زندانبان هم عجبا

بد جوری آشفته بود

نفرین می‌کرد دستی را

که آزادیشو گرفته بود

 

اون نمی‌دید که خودش

زنجیره به پای دیگری

که تو قصهٔ اسارت

زندانبانه برای دیگری

 

ماهی اسیر تُنگ یه روز

فریاد آخرو سر داد

مثل یه حباب درشت

رو آب تُنگ ایستاد

 

قناری هم دق کرد

تو کنج همون قفس

حسرت آسمونو

داد به آخرین نفس

 

مرد، هنوز نشسته اما

سخت درمانده و خسته

نفرین می‌کنه دستی را

که بال پروازشو بسته

 

توضیحات
نوشته شده توسط: تالین ساهاکیان
📅 منتشر شده در 14 دی 1396

Do bache 800

«دو بچه»

کنار یه درخت

ایستادند دو تا بچه

یکی حبهٔ قند به دست

یکی با پای بسته

 

یکی دوپاست و عزیز

یکی بی‌قدر و بی‌زبان

یکی به فکر بازی

یکی ترسیده تا پای جان

 

یکی فکر می‌کنه

پیدا کرده دوستی ناب

اون یکی می‌دونه اما

مرگه تعبیر این خواب

 

داستان کارد و گلو را

نمی‌دونند هیچ کدوم

افسوس این دَمِ غنیمت

نمی‌آره زیاد دووم

 

خون یکی قراره بشه

نذری یا شکرانه

یا چشم بد را دور کنه

از دورِ مال و خانه

 

شاید هم باشه خونش

تقاص گناه کسی

می‌خواد پرهیزکار بشه

با کشتنش صاحب‌خانه

 

تن درد کشیده‌اش می‌شه

چند تا ناهار و شام و کباب

سر و استخون‌هاش اما

می‌شن قسمت صبحانه

 

تو این دنیای وانفسا

می‌بینیم آیا ما روزی

که کشتن و خون‌ریزی

نمی‌آره جز سیه‌روزی؟

 

که نمی‌شه هیچ کس

با ریختن خون، باتقوا

که کشتن رسم بندگی نیست

محبته راه بهروزی؟

 

می‌رسه آیا روزی

که کنار این درخت

بازی کنند دو بچه

دور از آه و خون و وحشت؟

 

که قصهٔ کارد و گلو

بشه کهن و افسانه

داستان مهربانی

بشه همه جا روانه

 

 

توضیحات
نوشته شده توسط: تالین ساهاکیان
📅 منتشر شده در 24 آذر 1396

تجربهٔ من از کار داوطلبانه در یک پناهگاه در آلمان

Tierheim

از زمان بچگی همیشه وقتی حیوان بیمار یا یتیمی به تورمان می‌خورد و امکانش وجود نداشت که او را به خانه ببریم یا برای همیشه از او نگهداری کنیم، آرزو می‌کردم یک خانهٔ حیوانات در شهرمان بود که می‌توانستیم حیوانات یتیم یا بیمار را با خیال راحت به آنجا بسپاریم و مطمئن باشیم که از آنها به خوبی نگهداری می‌شود ولی چون در تمام آن سال‌ها کسی در شهر ما پناهگاهی دایر نکرد، کم‌کم دایر کردن یک پناهگاه تبدیل به آرزوی من شد که البته عملی نشد. وقتی در ۳۰ سالگی ایران را برای زندگی در آلمان ترک کردم، وفا، اولین پناهگاه ایران دایر شده بود و من از این بابت واقعاً خوشحال و هیجان‌زده بودم ولی آنجا را از نزدیک ندیده بودم. دو هفته بعد از آمدنم به آلمان بود که به طور تصادفی از کنار یک محوطهٔ خیلی بزرگ رد شدم که چند نفر با سگ از درِ آن بیرون می‌آمدند و یک تابلوی بزرگ بالای آن بود که رویش نوشته شده بود Tierheim. می‌دانستم که Tier یعنی حیوان و Heim هم یعنی خانه. پس اینجا باید پناهگاه حیوانات باشد. فکر کردم چقدر خوب می‌شد اگر می‌توانستم زمان آزادم را به آنجا بروم و به آنها کمک کنم ولی می‌دانستم که پناهگاه‌های آلمان دولتی‌اند. حتماً برایشان خیلی عجیب و غریب خواهد بود اگر یک نفر بیاید و بگوید می‌خواهد مجانی برایشان کار کند. دودل بودم. اول از خیرش گذشتم و از آنجا رد شدم ولی نیم ساعت بعد دوباره برگشتم. دل را به دریا زدم. چه اتفاق بدی می‌توانست بیفتد اگر می‌پرسیدم؟ به داخل رفتم. دفترشان کنار در ورودی بود و یک زن جوان در کنار پنجاه شصت تا قلادهٔ سگ، بزرگ و کوچک ایستاده بود و انگار قلادهٔ خاصی را جستجو می‌کرد. با آلمانی دست و پا شکسته از او پرسیدم: «می خواستم بپرسم آیا پناهگاه به کمک نیاز دارد؟ من می‌تونم براشون کار کنم.... البته بدون حقوق»... گفت: «منظورتون Ehrenamtlich ه؟ پناهگاه همیشه به کمک نیاز داره. می‌تونین فردا صبح ساعت هفت و نیم اینجا باشد؟»

اولین کاری که بعد از بیرون آمدن از پناهگاه کردم جستجوی آن کلمه در دیکشنری بود: «داوطلبانه». و به همین سادگی کار داوطلبانهٔ من در پناهگاه شروع شد که تجربهٔ فوق‌العاده باارزشی بود. پناهگاه از سه قسمت اصلی تشکیل می‌شد: قسمت گربه‌ها، قسمت سگ‌ها و قسمت حیوانات کوچک که شامل جوندگان، ماهی‌ها و پرندگان می‌شدند. می‌خواستم با سگ‌ها شروع کنم ولی همان خانم جوان که روز اول دیده بودم و از قضا مدیر پناهگاه بود خودش مسئول سگ‌ها بود و اجازه نمی‌داد یک فرد آموزش ندیده با سگ‌ها کار کند چون بعضی از سگ‌ها در نتیجهٔ تجربه‌های بد گذشته با آدم‌ها مشکلات روحی داشتند و غیر قابل پیش‌بینی بودند. اولش کمی ناراحت شدم ولی با دیدن علاقهٔ بینهایت زیاد سگ‌ها به این خانم متوجه شدم که زن قابل احترامی است و البته خیلی زود متوجه شدم چرا کمی عصبی است. مدیریت یک پناهگاه، کار فوق‌العاده سختی است و به همان نسبت که پناهگاه‌های اینجا امکانات بیشتری دارند انتظارات هم بالاتر است. کارم را از قسمت گربه‌ها شروع کردم که همگی در یک ساختمان بودند. خانمی که مسئول قسمت گربه‌ها بود، ۵۵ گربهٔ آنجا را تک‌تک به من معرفی کرد و برایم توضیح داد هر کدام چه روحیه‌ای دارند و حتی کدام یک از گربه‌ها افسردگی دارند یا خجالتی‌اند و باید هر روز علاوه بر تمیزکاری و غذا دادن و غیره آنها را ناز و نوازش کرد. و البته وقتی از تمیزکاری صحبت می‌کرد فکر نمی‌کردم قضیه اینقدر جدی باشد. این ساختمان از چند اتاق تشکیل می‌شد که هر گربه‌ای در آن لانهٔ گرم و نرم خودش را داشت. این خانم اتاق‌ها را چنان تمیز کرد انگار قرار است بعد از آن در آنها عمل جراحی شود. از تمیزکاری کف اتاق‌ها گرفته تا لانه‌ها تا تمام ملحفه‌ها و زیراندازها. پناهگاه یک انبار پر از پتو و ملحفه داشت که شسته و خشک و تا و انبار می‌شدند. وقتی قسمت گربه‌ها تمیز می‌شد حتی یک تکه پارچهٔ کثیف در آن باقی نمی‌ماند. روز اول فکر کردم او وسواس دارد ولی بعداً وقتی دیدم تمام لانه‌های سگ‌ها هم روزی یک بار با همان وسواس تمیز می‌شوند متوجه شدم که این استاندارد پناهگاه است. لانه‌های سگ‌ها در محوطهٔ باز بود ولی هر سگ محوطهٔ فنس‌کشی شده و لانهٔ گرم و نرم خودش را داشت. سگ‌هایی که با هم دوست بودند محوطهٔ فنس‌کشی شدهٔ مشترک داشتند ولی در هر محوطه بیشتر از سه یا چهار سگ وجود نداشت. اینجا بیشتر از ۱۰۰ تا سگ وجود داشتند، از هر نژاد و اندازه‌ای. مدتی در قسمت گربه‌ها کار کردم تا اینکه یک روز صبح خانمی که مسئول قسمت حیوانات کوچک بود گفت نیروی داوطلبی که به او کمک می‌کرده دیگر نمی‌آید و او بیشتر از قسمت گربه‌ها به کمک نیاز دارد و اینطور شد که من از قسمت حیوانات کوچک سر در آوردم و واقعاً حق با او بود. باورم نمی‌شد. تعداد جوندگان واقعاً زیاد بود. قفس روی قفس، چند صد تا موش و خرگوش و همستر و خوک هندی... کار من به ماهی‌ها و خزندگان نکشید. فقط تمیز کردن قفس‌ها و عوض کردن پوشال‌ها یک کار تمام‌وقت دو نفره بود و ما ساعت‌ها باید از نردبان بالا و پایین می‌رفتیم. یک روز از مسئول قسمت حیوانات کوچک پرسیدم اگر نیروی داوطلب نیاید چطور به همهٔ کارها می‌رسد؟

در جواب گفت: «نمی‌رسم. اگه نیروی داوطلب نباشه پوشال‌ها به جای هر روز، دو یا سه روز یک بار عوض می‌شه. معلومه که من تنهایی نمی‌رسم هر روز پوشال این همه قفس را عوض کنم ولی حیواناتمون تا حالا شانس داشتند. خیلی وقت‌ها یه نیروی داوطلب هست».

او برایم توضیح داد که نصف کار پناهگاه توسط افراد داوطلب می‌گردد و فقط این نبود: نصف بودجهٔ پناهگاه هم از کمک‌های مردمی تامین می‌شد. باور کردنش سخت بود. فکر می‌کردم همه چیز را دولت می‌دهد. او برایم توضیح داد که بودجه‌ای که دولت مخصوصاً دولت آنگلا مرکل به پناهگاه‌ها اختصاص می‌دهد به هیچ وجه برای گرداندن پناهگاه‌ها کافی نیست و اگر کمک‌های مردم نباشد پناهگاه‌ها از هم می‌پاشند.

واقعاً نصف کار پناهگاه از کار داوطلبان می‌گردد؟ برایم عجیب بود. این پناهگاه ۶ تا نیروی رسمی آموزش دیده داشت که سه سال برای کار در پناهگاه درس خوانده بودند بعلاوهٔ یک دامپزشک و کمک‌دامپزشک تمام وقت رسمی...

ولی وقتی دقیق‌تر به قسمت‌هایی که توسط افراد داوطلب انجام می‌شد نگاه کردم دیدم حق با اوست. در ساعات مختلف هفته نیروهای داوطلب زیادی برای کمک می‌آمدند: تمیزکاری، غذا دادن...ولی این فقط یک قسمت قضیه بود.

برای نمونه، برای آنکه سگ‌ها لااقل کمی تحرک داشته باشند و کم‌تر دچار افسردگی شوند، پناهگاه برنامه‌ای داشت: دو روز در هفته افراد داوطلب می‌توانستند بین ساعت ۱ تا ۴ بعد از ظهر بیایند و سگ‌ها را برای گرداندن بیرون ببرند. آن ۵۰ تا ۶۰ قلادهٔ آویزان به دفتر پناهگاه برای همین کار بود. آنجا سگ را به قلاده می‌بستند، ساعت خروج را در دفتر مخصوص ثبت می‌کردند، شخصی که قرار بود سگ را تحویل بگیرد آن را امضا می‌کرد و سگ را با خود می‌برد. بعد از برگشتن، تحویل سگ دوباره در دفتر ثبت می‌شد و سگ به لانهٔ خودش برگردانده می‌شد. بعضی از افراد، سگ مورد علاقهٔ خودشان را داشتند و همیشه همان سگ را می‌بردند. برای بعضی‌ها فرقی نمی‌کرد و هر سگی را که مدت طولانی‌تری بود بیرون نرفته بود می‌بردند. با این کار، پناهگاه سعی می‌کرد هر سگ لااقل هفته‌ای یک بار برای پیاده‌روی برود ولی این همیشه هم عملی نبود. سگ‌ها به دو گروه تقسیم می‌شدند: سگ‌های معمولی و سگ‌های مشکل‌دار مثلاً سگ‌هایی که نسبت به چیزهای خاص مثل دوچرخه یا ماشین یا عصا حساسیت داشتند و به آنها حمله می‌کردند. هر داوطلب باید برای بیرون بردن سگ آموزش می‌دید. برای بیرون بردن سگ‌های بدون مشکل، سه جلسه و برای بیرون بردن سگ‌ها با مشکلات خاص ده جلسه آموزش ابتدایی لازم بود. به همین دلیل، روزهای شنبه یک مربی سگ برای آموزش افراد داوطلب به پناهگاه می‌آمد. یک ساعت آموزشی برای سگ‌های معمولی و یک ساعت آموزشی برای کسانی که می‌خواستند سگ‌ها با مشکلات خاص را بیرون ببرند. مربی، خودش یک فرد داوطلب بود و سال‌ها بود که این کار را می‌کرد. علاوه بر این، او در طول هفته چند بار به پناهگاه می‌آمد و به صورت داوطلبانه با سگ‌هایی که مشکلات  خاص داشتند کار می‌کرد تا شانسشان برای پیدا کردن یک خانهٔ دائمی بیشتر شود.

پناهگاه کوچک نبود ولی با این حال، تعداد حیوانات آنقدر زیاد بود که فضای پناهگاه جوابگو نبود. تعداد سگ‌ها داشت بیشتر می‌شد ولی بدتر از همه وضعیت جوندگان بود. اگر یک نفر برای اداپت کردن یک خرگوش می‌آمد دو نفر برای تحویل دادن خرگوش یا همستر خانگی‌شان می‌آمدند. چقدر اسفبار! هر بار از دیدن صحنهٔ تحویل یک حیوان به پناهگاه ناراحت می‌شدم. آیا مردم می‌دانند با حیواناتشان چه می‌کنند؟ آیا می‌دانند که خرگوششان باید چند ماه یا حتی چند سال در یک قفس کوچک سر کند و تمام روز صدای واق زدن سگ‌ها را هم بشنود؟ آیا کسی او را اداپت خواهد کرد یا این ابدی است؟ با وجود آنکه پناهگاه همه چیز را خوب برنامه‌ریزی می‌کرد و در زمینهٔ واگذاری هم واقعاً خوب و حرفه‌ای عمل می‌کرد، بیشتر حیوانات پناهگاه از سگ‌ها گرفته تا پرندگان و جوندگان افسردگی داشتند و لازم نبود کسی روانشناس حیوانات باشد تا این را تشخیص دهد. به هر تقدیر، پناهگاه چاره‌ای جز قبول حیوانات بیخانمان و گسترش فضا نداشت. زمانی که من آنجا بودم، آنها زمین پشت پناهگاه را هم خریداری کرده بودند و آن پشت داشت لانه‌های بیشتری برای سگ‌ها و یک قسمت مجزای دیگر برای جوندگان می‌ساختند و اگر بگویم کارگران فقط روزهای شنبه (آخر هفته) کار می‌کردند، شاید بتوانید حدس بزنید چرا؟ بله، کارگران هم نیروی داوطلب بودند و فقط آخرهفته‌ها یعنی زمان فراغت از کار اصلی خودشان می‌توانستند آنجا کار کنند.

البته کار داوطلبانه برای حیوانات فقط به کار در خود پناهگاه ختم نمی‌شد. تعدادی از افراد بودند که حیواناتی را که نیاز به مراقبت‌های خاص داشتند (مثل بچه‌های بی‌مادر، حیوانات خیلی پیر یا حیوانات بیمار) به منزل می‌بردند و از آنها به صورت انفرادی و تمام‌وقت مراقبت می‌کردند. تامین هزینهٔ غذا، درمان و داروی این حیوانات بر عهدهٔ پناهگاه بود و افراد داوطلب فقط وظیفهٔ نگهداری موقت از آنها را بر عهده داشتند. این افراد، بار سنگینی را از روی دوش پناهگاه بر می‌داشتند. علاوه بر حیوانات بیمار و پیر و بچه گاهی حیواناتی به پناهگاه آورده می‌شدند که نگهداری از آنها نیاز به تخصص خاصی داشت که لزوماً در حوزهٔ تجارب تیم رسمی پناهگاه نبود. در چنین زمان‌هایی، افرادی که در نگهداری از آن گونه تجربه و تخصص داشتند پا پیش می‌گذاشتند و سرپرستی موقت حیوان را بر عهده می‌گرفتند.

کار داوطلبانه در پناهگاه برای من تجربهٔ باارزشی بود. اول اینکه با نحوهٔ کار یک پناهگاه اصولی و استاندارد با دیسیپلین، آن هم  از نوع آلمانی‌اش آشنا شدم. دوم آنکه فهمیدم ادارهٔ اصولی یک پناهگاه کار واقعاً سختی است و هزار نکتهٔ باریک‌تر از مو اینجاست. سوم اینکه متوجه شدم حتی یک پناهگاه اصولی هم نمی‌تواند و نباید به یک خانهٔ دائمی برای حیوانات تبدیل شود چون حیوانات به آزادی، تحرک، فضا و عشقی نیاز دارند که یک پناهگاه با تیم چند نفرهٔ کارکشته از دادن هم‌زمان آن به چند صد تا حیوان ناتوان است. چهارم، این اولین تجربهٔ من از کار داوطلبانه در آلمان بود و چیزهای زیادی از منتالیتی آلمانی‌ها در زمینهٔ کار داوطلبانه به من آموخت که در یک پست دیگر به آن می‌پردازم و پنجم و مهم‌تر از همه، در مدت کار در پناهگاه، به اهمیت عقیم‌سازی از یک سو و اداپت کردن از سوی دیگر، بیشتر پی بردم.

لازم به گفتن نیست که بعد از این همه سال این پناهگاه با تمام حیواناتش هنوز در فکر و قلب من جای خاصی دارد و با اینکه ده سال است دیگر در آن شهر کوچک زندگی نمی‌کنم هر وقت کسی می‌خواهد سرپرستی حیوانی را بر عهده بگیرد سعی می‌کنم او را متقاعد کنم سری هم به آن پناهگاه بزند، به امید اینکه شاید خرگوشی، موشی، گربه‌ای یا سگی یک خانهٔ دائمی پیدا کند. 

 

توضیحات
نوشته شده توسط: تالین ساهاکیان
📅 منتشر شده در 24 آذر 1396

زندگی شرافتمندانه

rat posoned

«۹۰ درصد آدم‌ها چندان جالب نیستند». این جمله‌ایست که من از ده سال پیش، وقتی به این محلهٔ فرانکفورت نقل مکان کردم، چندین بار از زبان خانم «موریتز» شنیده‌ام. در مورد اینکه خانم موریتز چطور به این آمار رسیده است می‌شود بحث کرد. مطمئن‌ام به عنوان یک وکیل بازنشستهٔ باسابقه می‌تواند از آمارش دفاع کند ولی فکر می‌کنم استفاده از آن اصطلاح «نه‌چندان جالب» به جای واژه‌های دقیق‌تر هم نتیجهٔ ترکیبی ماهرانه از همان تجربهٔ سی چهل سالهٔ او در وکالت و سپس «فراغت» او از دادگاه و بند و تبصره باشد. صرفنظر از اینکه چند در صد مردم جالب یا نه چندان جالب‌اند و این واقعیت که ممکن است تعریف «جالب» برای هر کسی متفاوت باشد، خانم موریتز جزو آدم‌هایی است که از بسیاری جهات برای من «جالب» است. 


او در همان خیابانی زندگی می‌کند که من زندگی می‌کنم و جزو کسانی است که با اینکه سگ ندارد (چند تا گربه دارد)، هر روز دو سه بار به جنگل می‌رود. اولین بار او را در جنگل دیدم در حالی که از روی زمین بلوط جمع می‌کرد. نمی‌دانم چطور سر صحبت را باز کرد ولی برایم توضیح داد که تازه بازنشسته شده است و حالا وقت کافی دارد تا تمام کارهایی را که قبلاً برایشان وقت زیادی نداشت انجام دهد. بلوط‌ها را برای درست کردن تزئینات کریسمس می‌خواست. در تمام این سال‌ها او را بارها در حال جمع‌آوری گل‌های وحشی، کاستانیا، بلوط، میوهٔ کاج، برگ‌های رنگی و غیره دیده‌ام. یکی از سرگرمی‌های او در تابستان و پاییز این است که با مواد طبیعی که در جنگل ریخته‌اند تزئینات کریسمس درست کند و قبل از کریسمس به همسایه‌ها و دوستان و فامیل هدیه کند و باید بگویم در این کار خیلی باسلیقه است. گاهی هم او را در حال جمع‌آوری تمشک وحشی، سیب، آلو، گردو یا قارچ می‌بینم. چند هفته پس از اولین ملاقات با او  یک بار صبح موقعی که پیاده به سمت ایستگاه مترو در سر خیابان می‌رفتم چشمم به حیاط یک خانه افتاد که خانم موریتز در وسط آن ایستاده بود و هیزم می‌شکست (اینجا حیاط‌ها دیوار ندارند و یا کلاً حصار ندارند یا نرده‌های کوتاه دارند). خیلی تعجب کردم. نمی‌دانم تعجبم بیشتر از چه بود؟  از اینکه یک زن در آن سن هیزم می‌شکست یا مهارتش در شکستن هیزم یا از اینکه اصلاً هیزم را برای چه کاری می‌خواست؟ سلام کردم. باز سر صحبت باز شد. برایم توضیح داد که این چوب‌ها از درخت‌های مرده یا شاخه‌های شکسته‌ای هستند که جنگل‌بانی از جنگل جمع می‌کند و انباری کوچک حیاطشان را که تا نصف پر از هیزم بود به من نشان داد. برایم توضیح داد که سال‌هاست خانه  را با چوب‌هایی که جنگل‌بانی از جنگل جمع می‌کند گرم می‌کنند.

فکر کردم شاید وضع مالی‌شان خوب نیست و برای صرفه‌جویی در هزینه‌ها زحمت خرد کردن چوب‌ها را به جان می‌خرد. یعنی هر کسی کارهای او را می‌دید فکر می‌کرد یا وضع مالی‌اش خوب نیست یا خسیس است ولی بعدها وقتی او را بهتر شناختم، فهمیدم «پول» به هیچ وجه نگرانی او نیست. چند هفته بعد دوباره همدیگر را در جنگل دیدیم و موضوع صحبت به مصرف‌گرایی مخرب بشر کشید. برایم توضیح داد که سعی می‌کند همه چیز را محلی بخرد و زیاد نخرد و تا جای ممکن به جای خریدن، از منابع موجود در اطرافش استفاده کند. مثلاً معروف‌ترین غذای فرانکفورت «سس سبز» است که در آن از چندین نوع سبزی معطر مثل جعفری و گشنیز استفاده می‌شود. البته این غذا در مقایسه با غذاهای ایرانی مثل قورمه‌سبزی که در آن یک کیلوگرم سبزی معطر می‌ریزند بیشتر مثل یک جکِ سبز آبکی می‌ماند ولی با توجه به اینکه سبزیجات معطر در آلمان چندان خوب رشد نمی‌کنند و گران‌اند و آلمانی‌ها، سبزیجات معطر را معمولاً فقط برای تزئین غذا استفاده می‌کنند، این غذا به خیال فرانکفورتی‌ها خیلی خاص است و جزو افتخارات شهرشان محسوب می‌شود. خانم موریتز برایم توضیح داد که او دستور خودش را برای درست کردن سس سبز دارد، دستوری که او در آن به جای سبزیجات معطر که از کشورهای دیگر وارد می‌شوند و در بسته‌بندی‌های کوچک پلاستیکی در سوپرمارکت‌ها به فروش می‌رسند، از ترکیب چندین نوع علف هرز خوردنی استفاده کرده است و البته بعد از امتحان فراوان به یک ترکیب خوشمزه رسیده است که همه آن را می‌پسندند. برایم توضیح داد حسن این کار این است که می‌شود غذا را با همان علف‌هایی که به فراوانی در حیاط همهٔ خانه‌های آلمان می‌رویند درست کرد و این به نفع محیط زیست است چون نه برای این غذا، زمین و کود و سم و سوخت اضافه مصرف می‌شود و نه به آن بسته‌بندی پلاستیکی نیاز هست...


بعداً فهمیدم که وضعیت مالی خانم موریتز و همسرش که او نیز وکیل بوده است خیلی هم خوب است. در واقع، آنها چندین خانه در فرانکفورت دارند که سه تا از آنها در همان خیابان خودمان‌اند و اجاره داده‌اند. چند سال بود که مرتب خانم موریتز را می‌دیدم ولی هیچ وقت در بارهٔ فرزند یا نوه‌ای چیزی نگفته بود و این در حالی بود که او رابطهٔ خیلی خوبی با بچه‌ها دارد. یک بار وقتی پسرم چند ماهه بود و او کنار کالسکه ایستاده بود و پسرم را می‌خنداند، از او پرسیدم آیا نوه دارد. گفت نه بچه ندارد، نه برای اینکه از بچه خوشش نمی‌آید یا نمی‌توانسته بچه‌دار شود یا نمی‌خواسته پیشرفت کاری‌اش را قربانی بچه کند بلکه برای اینکه در زمان جوانی به طور تصادفی درگیر یک مسئلهٔ زیست‌محیطی شده و از خودش پرسیده است: گونهٔ من (بشر) دارد با زمین چیکار می‌کند؟ آیا ما اجازه داریم؟ تا کجا می‌خواهیم پیش برویم؟ به چه جمعیتی می‌خواهیم برسیم؟
برایم توضیح داد که آن تجربهٔ تصادفی نگاهش را نسبت به بشر و زندگی برای همیشه تغییر داده است و در ادامه با خنده گفت «علاوه بر این، دیدم بقیه زیادی زاد و ولد می‌کنند. لااقل من جلوی خودمو نگه دارم». 


با دهان باز ایستاده بودم. خانم موریتز خندید و گفت «چیه؟ فکر می‌کنی این پیرزن پاک خله؟» چند ثانیه طول کشید تا توانستم بر حیرتم غلبه کنم و بگویم «نه، این بهت از روی تحسینه»! باز زیر خنده زد و گفت «این اولین باره که من از این حرف‌ها می‌زنم و یه نفر از شدت تحسین بهت‌زده می‌شه ولی صادقانه بگم برای خیلی‌ها هم توضیح نمی‌دم این چیزها را». 


ولی تحسین من واقعی و خلل‌ناپذیر بود. ۵۰ سال پیش، زمانی که مردم به تعداد زیاد فرزندانشان به همان چشم افتخاری نگاه می‌کردند که چنگیزخان به تعداد زیاد فتوحاتش، این زن به زمین فکر کرده است و اینکه ما با زمین چه می‌کنیم، با موجودات دیگر چه می‌کنیم... خانم موریتز خیلی وقت بود که برای من جزو آدم‌های جالب بود ولی آن روز به گروه کوچک «خیلی جالب‌ها» ملحق شد. بدون شک، او همه چیز را درست انجام نمی‌دهد. هیچ کس همه چیز را درست انجام نمی‌دهد ولی او بارها به من ثابت کرده است که سعی می‌کند فکر کند و در تصمیم‌گیری‌هایش، علاوه بر خود و خواسته‌های خود، پارامترهای بسیار دیگری را هم لحاظ کند و اگر لازم باشد در خلاف جهت آب یا منافع شخصی شنا کند.


چند هفته پیش کانال‌های فاضلاب خیابانمان دچار مشکلی شده بودند. چند روز بود آنها را باز کرده بودند و یک سری تعمیرات انجام می‌دادند. من و سگم، بارنی، پیاده از سر کار بر می‌گشتیم. با توجه به اینکه بارنی پیر شده است، پیاده‌روی ما گاهی بیشتر به مراسم «عروس‌کشان» می‌ماند. از دور خانم موریتز را دیدم که با زن همسایه‌اش که مستاجرش هم هست و با او حیاط مشترک دارد در پیاده‌رو ایستاده است و صحبت می‌کند. از همان دور مشخص بود زن همسایه که همسن خود خانم موریتز است تا حدودی عصبی است. کم کم نزدیک‌تر شدم تا جایی که می‌توانستم صدایشان را بشنوم:

خانم موریتز: «آنا» این اولین بار نیست که کانال‌ها را تعمیر می‌کنند و موش‌ها بیرون می‌آن. دو روز دیگه کارشون تموم می‌شه. می‌بندندشون. موش‌ها بر می‌گردند توی کانال. لازم نیست اینقدر مسئله را بزرگ کنیم.
آنا خانم: اگه برنگشتند چی؟
خانم موریتز: ما چند ساله اینجا زندگی می‌کنیم؟ تا حالا چند بار این تعمیرات را کردند موش‌ها هم همیشه برگشتند سر خونه زندگی‌‌شون. موش‌ها حیوانات خیلی باهوشی‌اند. فکر نمی‌کنم از همنشینی با پیرزن‌های خرفی مثل من و تو لذت ببرند! 
یادم رفت بگویم که خانم موریتز در سن هفتاد و چند سالگی جوان‌تر از ۶۰ سال به نظر می‌رسد و در چهره‌اش می‌توان دید که زن باهوشی است. خلاصه «پیرزن خرف» چیزی نیست که کسی بتواند در توصیف او بگوید. با خودم فکر کردم «باز هم یک وکیل بازنشسته!» و خنده‌ام گرفت. در همان لحظه خانم موریتز چشمش به من و بارنی که دیگر تقریباً در دو سه متری آنها بودیم  افتاد و اشاره کرد که چند لحظه صبر کنم. از او خواهش کرده بودم برایم چیزی را سوال کند و حالا می‌خواست نتیجه را به من بگوید. من و بارنی هم ایستادیم.
آنا خانم: حالا گیرم که همین چند روز باشه فقط. چرا ما نباید مثل بقیه کودر بذاریم (منظور از کودر، جعبه‌هایی است که در آنها غذای آغشته به سم می‌گذارند تا موش‌ها بخورند).
خانم موریتز: من توی تمام این سال‌ها چندین بار توضیح دادم چرا حاضرم بمیرم ولی حتی یکی از این جعبه‌های لعنتی توی خونه‌هام و زمین‌هام نباشه.
آنا خانم: خب شاید بهتر باشه تجدید نظر کنی. چرا تو همه چیزت باید یه جور دیگه باشه؟
خانم موریتز: آنا، چند ساله من و تو همدیگه را می‌شناسیم؟ می‌دونی که همیشه سعی کردم «با شرافت» زندگی کنم. روی چه حسابی فکر می‌کنی چون چند تا موش از کانال‌ها بیرون اومدن اجازه می‌دم توی خونهٔ من مادهٔ سمّی بذارین و اون بلا را سر حیوانات و طبیعت بیارین؟
آنا خانم: پس من مجبورم به راه‌های دیگه متوسل بشم.
خانم موریتز با خنده و چشمک: باشه ولی زیاد باهاشون در نیفت. گفتم که موش‌ها خیلی باهوش‌اند. رقابت کردن باهاشون سخته. 


خانم آنا رفت و من برای خانم موریتز تعریف کردم که چند وقت پیش بارنی یک تکه غذای آلوده به مرگ موش خورده بود و به چه روزی افتاده بود و نزدیک بود او را از دست بدهیم. او متاثر شد و در حالی که بارنی را نوازش می‌کرد گفت «بارنی من از طرف آدم‌ها معذرت می‌خوام. من که بهت می‌گم ۹۰ درصد ما آدم‌ها موجودات چندان جالبی نیستیم»...


ولی ذهن من هنوز درگیر آن واژهٔ «زندگی با شرافت» بود... این اصطلاح را تا حالا از آلمانی‌ها نشنیده بودم ولی در ایران به فراوانی آن را شنیده‌ام... در فرهنگ ما وقتی کسی می‌گوید «زندگی شرافتمندانه» داشته است یعنی بزرگوار بوده و از کارهای رذل در برابر مردم دوری کرده است مثلاً مال کسی را نخورده است، به کسی تجاوز نکرده است... ولی مگر کارهای رذل را فقط می‌توان در برابر انسان‌ها انجام داد؟ فکر می‌کنم تعریف خانم موریتز از شرافت، تعریفی دقیق‌تر و جامع‌تر از شرافت است: شرافت، یعنی دوری از کارهای رذل چه نسبت به انسان‌ها، چه نسبت به حیوانات و چه نسبت به طبیعت... و چقدر کم‌اند کسانی که زندگی شرافتمندانه دارند یا به قول خانم موریتز لااقل سعی می‌کنند زندگی شرافتمندانه داشته باشند...

 

توضیحات
نوشته شده توسط: تالین ساهاکیان
📅 منتشر شده در 24 آذر 1396

پرهای خروس و چشم خرگوش!

rabit eye 2
بهترین خاطرات زندگی من از روزهای کودکی است که در خانهٔ مادربزرگم سپری شدند. مادربزرگ و پدربزرگم در خانه‌ای بسیار قدیمی زندگی می‌کردند، خانه‌ای که به نسبت کوچکی من «درندشت» به نظر می‌رسید. 
سال‌ها بعد وقتی آن خانه را خراب کردند و به جای آن سه ساختمان درست کردند متوجه شدم که آنقدر هم که در بچگی فکر می‌کردم درندشت نبود. به هر تقدیر این خانهٔ بزرگ جایی بود که برای همیشه در ذهن من حک شده است و هنوز گاهی خوابش را می‌بینم، خواب‌هایی که در آنها مادربزرگ و پدربزرگ هنوز زنده‌اند و زندگی همچنان کودکانه و شیرین است حتی اگر در خوابم آدم بزرگ امروز باشم! با اینکه این خانهٔ خاطره‌ساز در وسط شهر بود ولی همانطور که گفتم خیلی قدیمی بود، آنقدر قدیمی که فقط وسط حیاط یک شیر آب داشت و مهم‌تر از آن، آنقدر قدیمی بود که در قسمت انتهایی حیاطش یک اصطبل کوچک وجود داشت، جایی که مرغ‌ها و بوقلمون‌ها نگهداری می‌شدند. البته مرغ‌ها و بوقلمون‌ها تنها حیوانات خانهٔ مادربزرگم نبودند. خانه پر بود از حیوانات مختلف: سگمان «میکی»، تعداد خیلی زیادی گربه که می‌آمدند و می‌رفتند، کبوترهای عمویم و گاهی هم بچهٔ حیوانات وحشی مثل گراز و حتی آهو از این خانه سر در می‌آوردند یا بهتر است بگویم «سر در آورده می‌شدند»! خلاصه آنکه اینجا حوصلهٔ هیچ بچه‌ای سر نمی‌رفت، یک بچهٔ عاشق حیوانات که جای خود را داشت. اینجا «بهشت برین» من بود و هر روزم پر بود از تجربه‌های جدید موفق و نه چندان موفق. یکی از مشغولیت‌های هر روز آن زمانم این بود که به مرغ‌ها و بوقلمون‌ها سر بزنم مخصوصاً وقتی جوجه داشتند. آنها هم به من عادت داشتند و بیشتر مواقع من و کنجکاوی‌هایم را با صبوری تحمل می‌کردند، البته فقط «بیشتر مواقع». مثلاً عید پاک یکی از سال‌ها شامل این «بیشتر مواقع» نشد و وقتی سعی کردم یکی از تخم‌های یکی از بوقلمون‌ها را بردارم تا به مادربزرگم هدیه بدهم، بوقلمون مادر و خانوادهٔ غیورش درسی به من دادند که هنوز هم وقتی حرف از خانواده‌دوستی بوقلمون‌ها می‌شود فقط می‌توانم سر تایید تکان بدهم!به هر حال مرغ‌ها و بوقلمون‌ها مرتب زیاد می‌شدند و تعدادشان بیشتر از آن بود که بچه‌ای با سن و سال من متوجه بشود هر از چند گاهی مرغی یا بوقلمونی از این «بهشت برین» غیب می‌شود. حدود ۵ یا ۶ ساله بودم وقتی یک بار یک لگن پر از پرهای رنگارنگ خروس دیدم. هنوز هم نمی‌دانم چرا آن را نگه داشته بودند. فقط این را به یاد دارم که به محض دیدن آن وحشت‌زده به طرف مادربزرگم که در آشپزخانه مشغول کار بود دویدم. رنگ مادربزرگم هم پرید ولی سعی کرد به روی خودش نیاورد که فراموش کردن آن پرها در آنجا و در معرض دید من چه اشتباه بزرگی بوده است. می‌دانست که گفتن واقعیت به من آخر و عاقبت خوشی ندارد. برایم توضیح داد که یک نفر به پرهای خروس احتیاج داشت برای یک بالش! من داد زدم: 
«ولی حتماً خروس خیلی درد کشیده». 
مادربزرگم: «نه درد نکشیده. مراقب بودیم درد نکشه». 
من: «مطمئنی؟»
مادربزرگم: «آره».آن شب از فکر خروس خوابم نمی‌برد. «مگه می‌شه دردش نیاد؟ اگه من بخوام پرهاشونو بکنم نمی‌ذارند، حتماً حسابمو می‌رسند. چطور خروسه اجازه داده پرهاشو بکنند؟»...روز بعد دوباره سراغ مادربزرگم رفتم:
«مطمئنی درد نداشت؟»
مادربزرگم: «کی؟»
من: «خروسه».
مادربزرگم: «آره مطمئنم».
من: «پس حالا خروس کجاست؟ کدوم خروسه بود؟»
مادربزرگم: «همون بزرگه که اونجا پیش مرغ‌هاست. پرهاش در اومده».
من: «کی پرهاش دراومد؟»
مادربزرگم: «خب تو چند روز نبودی».
دیگر از مادربزرگم چیزی نپرسیدم. می دانستم یک جای کار می‌لنگد و فکر خروس مدت‌ها با من بود. این اولین باری بود که من به طور جدی برای حیوانی همدردی کردم، یا لااقل اولین باری که در خاطرم مانده است.چند وقت پیش داشتم پتیشنی در برابر آزمایش روی حیوانات امضا می‌کردم. روی صفحهٔ مونیتورم عکس خرگوشی بود که چشم‌اش را باز کرده بودند و در آن قطره می‌انداختند. از سر کامپیوتر بلند شدم تا چیزی بیاورم. وقتی برگشتم رایان، پسر پنج ساله‌ام، پشت کامپیوتر نشسته بود و به عکس پتیشن زل زده بود. به محض اینکه من را دید گفت: «دارند خرگوشو چیکار می‌کنند؟»
من: «توی چشم‌اش قطره می‌ريزند».
او: «چرا؟»
من: «خب برای اینکه چشم‌اش درد می کنه. می‌خواند خوب بشه»...
آه که نگاهش چقدر آشنا بود...دو شب بعد داشتم برایش کتاب داستان می‌خواندم که یک باره بی‌مقدمه گفت: «مطمئنی می‌خواستند چشم خرگوشه را خوب کنند توش قطره مي‌ريختند؟»
من (مثل گناهکاران): اوهوم
او: اوهوم یعنی بله؟!
من: بله.
او: بعد خوب شد؟
من: بله.
او با نگاهی که مرا بد جوری به یاد ناباوری خاکستری خودم بعد از دیدن پرهای رنگارنگ خروس در آن ظرف می‌انداخت: «اوهوم»!

 

 

  1. عاشق هاسکی یا خودمان؟
  2. شیک
  3. چهل و پنج دقیقه در کفش بیخانمان‌ها
  4. حمایت از حیوانات در ایران

صفحه5 از16

  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
در همین رابطه بخوانید:
  • چرا حقوق حیوانات؟
  • حیوانات پرورشی
  • حیوانات خانگی
  • سوال‌ها و جواب‌ها
  • دانلودها و پیوندها
  • سخنان بزرگان و مشاهیر
  • کتاب پاک‌گیاه‌خواری
© 2008-2026 www.hoghooghe-heivanat.com. All Rights Reserved.
این سایت برای بهینه سازی و برآورد استفاده کاربران از کوکی استفاده می‌کند. با موافقت خود ما را در بهینه سازی سایت یاری می‌دهید.